درختم آرزوست!

ریحان کاشتم و در کمال ناباوریم سبز شد!

البته که نمیدونم چرا ناموزون رشد میکنن!

۰ نظر

در دل هرکس نمی‌افتد غم ِناگاه ما*

چند وقتی بود تو آشپزی دچار کسالت و یک نواختی شده بودم و دنبال دستورپختای تازه بودم،میدونم کار خیلی خوبی نیست و ابزار خودنمایی و تزویر و اینا میشه، و اصلا حیف عبادت خالصانه نیست؟حتی دیشب نگران بودم همسر فکر نکنه مخاطبم خودش نبوده!اما خب آدم حوالی سی سالگی نیاز به محرک های عجیب و غریب تری داره برای شروع یک کار تازه...همسرجان هم کلی ذوق کرده بود و خودش برای عکس گرفتن کمک میکرد

اینجوری شد که یکی از دوستان ی سرآشپز معرفی کرد که اونجا هر کی هر غذایی رو با دستور پختش درست کنه میتونه عکس بگیره و بزاره همون جا لذا من دیشب خورش داوود پاشا!!!!درست کردم و گذاشتم اونجا!‌

*از غزل جدید کاظم بهمنی

۰ نظر

بی هیچ سوالی و جوابی بغلم کن،خسته تر از آنم که بگویم به چه علت

یک عالم کار دارم اما ترجیح دادم گل وقتم رو برای مطالعه بزارم لذا نشستم که شروع کنم فسقل خان هم شروع کرد و بغل خواست!

وقتی این منظره از طبیعت رو میبینم حیرت میکنم!تصور کنید همون خدایی که آتشفشان و زلزله و سیل رو پدید آورده ،بغل رو هم...اصلا ذهن بشر کجا قد میداد به همچین خلق آرامشی!!

و این بشر حقوق بشر نشناس کی و کجا توصیه میکرد به هم آغوشی و دست در گردن هم انداختن و دست دادن و ...

حتی یکی از روش های مبارزه با خشم رو مصافحه قرار داد!

و از ادب پیامبرش به این اشاره کرد که وقتی با کسی دست میدادن تا طرف مقابل دستش رو رها نمیکرد ایشون هم رها نمیکرد...

بهتون گفته بودم همین ظرافت ها مقدمه ی اشتیاق من به اسلام شد!

ایشونم فسقل خان٫ در آغوش کشیده شده ی پا در هوا

۰ نظر

لجوجیت

امروز اونطور که میخواستم به برنامه هام نرسیدم،بعضی کتابا کششون انقد بود که نمیتونستم به دو سه صفحه بسنده کنم و یهو به خودم میومدم میدیدم ۱۰-۱۵صفحه خوندم...

البته که بازی کردن با فسقل خان هم آنتراگ خط به خط کتابایی بود که میخوندم

میدونید من درک میکنم که همسر هم با این ساعت کاری تو تهران حق داره چند ساعنی برای خودش باشه!حتی وقتی بعد از مدت ها رفت استخر بهش گفتم از این بعد هر وقت بری استخر برات رتتویی درست میکنم-غذایی که موشه تو انیمیشن سرآشپز درست میکرد-و همون شبم درست کردم به عنوان تشویق چون این غذا رو دوست داره...اما واقعا تحمل فسقل خان بعد از ساعت ۷شب برام خیلی سخت میشه کلافه میشم،محبتم به حداقل کاهش پیدا میکنه...

حالا نمیدونم سر کی غر بزنم...

از طرفی هم فکر ادامه تحصیل دارم اما واقعا با این اخلاقم میتونم ی فشار و استرس دیگه رو متحمل شم...

همسر شهدا چیکار کردن واقعا بدون پدر بچه مگه بزرگ میشه اصلا؟؟؟؟

۰ نظر

یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من!!

علی الحساب رو هم چیدمشون

خدایا قدم اول و اینا که شوخی نبود؟

غیر از دو تا کتاب رویی بقیه شون نیمه کاره ان!

۰ نظر

بهشت من کجایی؟

به نظرم لذت بخش ترین کار دنیا اینه که ی عالمه کتاب دوست داشتنی رو بزارم روی هم -همین جا دم دستم-و هر روز یکی دو صفحه از هر کدوم بخونم!

تابستون من اینجوری شروع میشه که هنوز نشده!

مصائب اسباب کشی 

مسئولیت گلای خونه رو به دوش گرفتم تا قبل از این همسرجان به گلا آب میدادن

۰ نظر

تقدیر را به نفع تو تغییر میدهند اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر...

بچم غلت زدن یاد گرفته و برا خودش با صداهای عجیب آواز میخونه،جیغ زدنو با تن صدای مختلف تمرین میکنه و پارچه و پلاستیک و کاغذ از جویدنی های مورد علاقشن،به زیبایی و دلبرانه تو بغل غریبه ها بغض میکنه اما مثل ی مرد جلوی گریه خودشو میگیره و وقتی تنهاییم دلی از عزا در میاره...

موقع غذا خوردن ما به لبهامون نگاه میکنه و ادای جویدن در میاره و قشنگ ترین لبخند ها رو وقتی میزنه که من و پدرش رو در کنار هم و در تماشای خودش میبینه!

برای اینکه ترغیبمون کنه به بازی کردن با خودش با دل ضعفه و غش غش میخنده،موقعی که چیزی رو بهش نزدیک میکنیم میمیک صورتشو مصمم میکنه و دستاشو با جدیت جلو میاره که اون چیزو بگیره،غایت همه چیزو خورده شدن توسط خودش میدونه!

خونه ای که نوزاد نداره...اااااام....چی داره؟؟؟؟

۰ نظر

حب الحسین یجمعنا

ی بندی پاره شده که با هیچ گره ای بهم نمیتابه و مثل قبل نمیشه... کیه اونی که این گره های بازو ببنده...

۰ نظر

و من یتق الله یجعل له مخرجا نه، هذا من فضل ربی...

انقدر خسته شده بودیم که فکر میکردیم واقعا مورد توجه الهی نیستیم...

فقط چند روز مونده بود به تخلیه و ما هنوز خونه پیدا نکرده بودیم...

اما حالا

ی جای خوش آب و هوا

خلوت

دو برابر متراژ فعلی 

نوساز

نور جنوبی

با محرمیت ایده آل

خونه پیدا کردیم

و از همه ی اینها گذشته خونه ای پیدا کردیم که علی رغم نوساز بودن اپن نیست!!

این در حالی بود که به ی خونه قدیمی ساز ،طبقه ی سوم بدون آسانسور،نور شمال و غرب،آشپزخونه ی بدون پنجره و نداشتن حریم خصوصی عمومی و حتی 10 متر بیشتر از متراژ فعلی رضایت داده بودیم...

فقط کمی فاصله ی همسر از محل کار بیشتر شد، 10 دقیقه!...که همین جا از این همه از خودگذشتگی ش تشکرات مبسوطمو به جا میارم...

۰ نظر

دورت بگرده مادر!

جمع دخترعموهام را انقدری دوست دارم که وقتی با هم هستیم دلم کنده نمیشود از جمع و رفتن به خانه!

نه که همه مان شبیه هم باشیم که دقیقا 72 ملتیم!

اما یک چیزی بینمان نخ تسبیح شده ! خاطره هایمان از بچگی!همان دوران بی عقیدگی و بی سیاستی و بی فاصله ی طبقاتی و بی همه چیز!

خلاصه که لا به لای صجبت های امشب به این نتیجه رسیدیم که درود به روح مادری که لی لی به لالای پسرش نگذاشته!

و شما چه میدانید آدم عزیز دردانه اش را بفرستد به نان خریدن در ماه مبارک و فلان و بیسار یعنی چه؟

به این فکر کنید که چون کسی را دوست دارید باید به او سخخخخخخخخت بگیرید...

که سخت کوش و کاری و مسئولیت پذیر و تکیه گاه و صبور بار بیاید...

۰ نظر

75متر اجاره ای بعد 20-30سال...

در ادامه ی جست و جوی مسکن استیجاری به چند مورد مستاجر برخوردیم که طفلیا نمیخواستن بلند شن اما چون صابخونه اجاره رو زیاد کرده بود مجبور بودند...لذا من و همسرم اصلا میلی به گرفتن اون خونه ها نداشتیم...حتی بود بنده خدایی که میخواست پول ودیعه خونه شون بده خرج جهیزیه و عروسی دخترش...هنوز دارم غصه میخورم که مادر پدره بعد از ازدواج دخترشون با کدوم پول میخوان خونه بگیرن و ...

چی بگم خداروشکر که همون پولم داشتن...

مادرپدر  بودن قطعا سخترین کار دنیاست...

۰ نظر

دست کوچک مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

رهبر جایی فرمودن اگر انسان به خاطر مسائل فرهنگی خواب به چشمش نیاد حق داره...این جمله برام قابل لمس نبود تا اینکه سند 2030 پا به عرصه ی وجود گذاشت...به نظرم اگر یک کابوس اجتماعی وجود داشته باشه همینه و بس!...

واقعا به این فکر میکنید که روش آموزش هم مهمه یا فقط ضرورت آموزشو بلغور میکنید؟!

آخه مظلوم تر از کودک پیدا نکردید برای ظلم؟؟؟؟

لعن الله لعن الله لعن الله...

۰ نظر

البته طبق بودجه ی مصوب

برای کسی که فسقل معماری میدونه خونه پیدا کردن برای اجاره تو تهران یعنی شکنجه کردنش...

گاهی به غربم میکشی گاهی به شرقم میکشی...

نور

ابعاد

تناسبات

رنگ

متریال

ورودی

محرمیت(خصوصی عمومی)

آسانسور پله زانو!

کابینت ها!!!

۰ نظر

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

کتاب حدودا 600 صفحه بود و همسر از نمایشگاه برام خرید(یعنی امسال حتی نمایشگاه هم نتونستم برم...)

400 صفحه شو تا وقتی خونه ی پدری بودم خوندم...

رسید به ماه مبارک و دلم نمیاد اوقاتم به خوندن اون رمان طی شه...هرچند که خونه ی خودمون فراغ بال ِخونه ی پدری رو هم ندارم

توی دو هفته سه بار سرما خوردم و دو بار به سرم زدن رسیدم

بچم ازم گرفت و چه سخت بود اون شبی که از غصه ی بالا نرفتن تبش...

عادتم بود وقتی ی صفحه از دفترم خراب میشد باید میکندمش از نو مینوشتم...یا اگر مسئله ای رو حل میکردم و به جواب نمیرسیدم اهل چک کردن راه حل و اصلاح نبودم از نو شروع میکردم حل کردنو...حالا این عمر ِ خراب شده رو چه کنم با این عادت بد...

با زندایی که سه تا بچه داره در مورد به روز بودن صحبت میکردیم که خیلی واجبه برای تربیت فرزند...من اما احساس میکنم از ایام خودم هم عقب افتادم،چه جوری میشه به روز بود :کتاب خوندن کافیه؟کتابا که خودشون تاریخ گذشته ان!فیلم دیدن؟!چه فیلمایی؟فیلمایی که نهایتا با قوه ی تخیل ساخته شدن و الزاما فرضیه ها به حکمی که صادر میکنن منجر نمیشن؟!...چه طوری میشه تو جامعه بود و حشر و نشر داشت و آلوده ی جامعه نشد و به روز بود...باید برم توی ی اجتماع حقیقی(و نه مجازی)اجتماعی که حالمو خوب کنه...به روزم کنه...خدایا توی همین مهمونی ت دستمو بگیر...این خواهش ِی مادر ِ عمیقا غصه داره که زورش به خودش نمیرسه و نگران امانتیه که دستش سپردی...

یکی از پسرای فامیل داره به سن بلوغ نزدیک میشه و حیرونیم که چه کنیم برای کمک کردن بهش!؟

۰ نظر

من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر...

هرچند مهمترین چالش های زندگی م مربوط به عزیزانم بوده

هرچند همیشه بیشترین آسیب رو از ناحیه ی عزیزانم دیدم

هرچند بزرگترین ترس م از دست دادن عزیزانم بوده و هست

هرچند همیشه عزیزی هست که با اخلاقش آزرده م کنه

اما برای من ِ عاشق پیشه ای که سیر نمیشم از چشیدن طعم عشق

هیچ چیز لذت بخش تر و آرامش بخش تر از زیادتر شدن تعداد عزیزانم نیست...

۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان