ثابت

این خانه عزادار حسین است...

۰ نظر

حسینیه

پر از سوالم

پر از چرا

چراهایی که اساسا ربطی به من نداره

و جایگاه متکبرانه ای که برای خودم قائل شدم به وجودشون میاره...

خدایا خودم میگم و میخوام که بشکنی غرورمو اما آروم،یواش،خواهش میکنم درد نداشته باشه...

۰ نظر

حنانه؛زن مهربان و دلسوز

از خیلی قبل این رو در مورد حضرت زهرا میدونستم که مدام برای دیگران دعا میکردن،اما خب هیچ چیزی رو در من روشن نمیکرد تا اینکه این مدت اینقدر غصه ی اطرافیانم رو خوردم و اعصاب خودم و خانواده مو بهم ریختم به خاطر حرص خوردن هام که یک خلا و یک علامت سوال بزرگ در ذهنم ایجاد کرد!که خب تهش چی!متاسفانه خیلی از حرص خوردن هام هم تبدیل میشد به سرزنش کردن اونها...

فکرمیکردم من چیکار باید بکنم در قبال اون عزیزم که در این شرایط بغرنج اقتصادی و بالا پایین شدن دلار و اونهمه قرضی که داره پاشده رفته آلمان!بازدید ی نمایشگاه!

در قبال اون عزیزم که حواسش به بیت المالی که زیر دستشه نیست و از این دست...

به این نتیجه رسیدم که آرام بخش من و تنها کاری که ازم بر میاد دعا کردن برای اطرافیانمه...هم خطر سرزنش کردنو از سرم برمیداره هم درواقع تنها کاریه که میتونم بکنم به جای حرص خوردن...

و فکر میکنم این مسئله یک نیاز اساسی برای روحیات زنانمه!

۰ نظر

P4C

بارها و بارها سر کلاسای مختلف خوابم میگرفت،حواسم پرت میشد،کسل میشدم،اهمیت موضوع کلاس برام کمرنگ میشد،اما حالا سر جلسه های فلسفه برای کودکان فسقل خان همچنان که زیر گوشم جیغ میکشه و صدا در میاره و هی یورش میبره که دفتر و خودکارمو بخوره، مشتاق و متمرکز بحث ام...اسم دیگه ی کلاس،کلاس تفکره و روش های گفت و گوی منطقی رو هم آموزش میده...کلاس چند جلسه کوتاهه اما کلی کتاب بهم معرفی شده و سیر مطالعاتی داره...

ضمن کتابا چندتا بازی فلسفی هم هست که یکیشون برام خیلی جذابه

چندتا کارت که روشون ی جمله ی ساده و ظاهرا بدیهی رو نوشته و اول همشون ثابت کنه،مثلا ثابت کن چمن سبزه...

منابع کتابا کاملا غربیه اما حس بدی بهم نمیده...بعدن بیشتر توضیح میدم

پ.ن:

اگر برای ابد

هوای دیدن تو

نیفتد از سر من

چه کنم؟؟

۰ نظر

۴۵۰درجه فارنهایت

میخواستم ی پست مفصل راجب تاثیرگذارترین کتاب زندگیم بنویسم بعد دیدم من کوچیک تر از همه ی کتابایی هستم که خوندم و تصمیم گرفتم تاثیرگذارترین کلمه ی زندگیمو بگم...کلمه ای که حتی چندین سال بعد از فهمیدن معناش، به تنهایی برام هزارهزار حرف داره...

ورع

ترس از به گناه افتادن...اینکه دود آتش هم زیباترین قصرهارو ویران میکنه...همین

۰ نظر

من میتوانم میشود چندیست تمرین میکنم

نمیدونم چرا هربار با مقاومت میپذیرم اما بعد از وارد شدن به فضا حظ عجیب و غریبی میبرم...

فضای سکوت

فضای پرهیز(پرهیز از یک نوع مکالمه، یک نوع غذا،یک نوع واکنش)

فضای تنهایی

یک جور حظی که با دلشکستگی همراهه اما خواستنیه!

یک جور تناقض شیرین

یادمه چندین سال پیش ی جریمه برای خودم گذاشته بودم که حالا که اینجور کردی کباب کوبیده نخور! شاید یک سال خودمو جریمه کردم و نخوردم ،هنوز یادآوریش برام لذت بخشه...هرچند بیشتر کودکانه بود و پشتوانه نداشت...اما از اینکه میتونستم اراده مو به خودم ثابت کنم لذت میبردم...خدایی ش کائنات هم یاری کردن هی مجبور شم برنج سفید و گوجه بخورم!خیلی ام خوشمزه س!

۰ نظر

خدای را سپاس که نزاشت گرده ها پاشیده شن!

امروز داشتم در مورد ولایت پذیری در قبال همسر گرده افشانی میکردم که یهو همسرجان یک درخواست نسبتا بی سابقه و عجیب ازم کرد...

۰ نظر

اشرافی؟!

شک ندارم که خوی اشرافی گری در من هم نفوذ کرده اما خوی اشرافی گری دقیقا چیه؟حتی انقد باهام عجین شده که تشخیصش نمیدم!

مارک خریدن؟

به نظرتون ماشین ظرفشویی تجملاته؟

تبلت و لبتاب و گوشی ای که قابلیت نصب نرم افزارای بیشتری داشته باشه تجملات نیست؟

هدف و نیت معیاره؟همه گیر بودن معیاره؟شان اجتماعی معیاره؟

۶ نظر

باغی که به هر شاخ درختش قمری بود!سعدی

انقد که مدام خونه ام حس پرنده در قفس بهم دست داده همسر بعد از چند روز دیر اومدن امروز کمی زودتر رسید و خواست قفسم برده به باغی و دلم شاد کنه!اما نمیدونم چرا گشت و گذار یهو تبدیل شد به سر زدن به بابا در محل کارشون!یعنی همسرجان معتقدن از جلو در خونه و محل کار هرکس رد میشیم باید ی سرم بزنیم بهشون!شما خودتون خوشتون میاد؟؟؟...اینجوری شد که از پیش بابا که اومدیم غروب شده بود و فرصت گشت و گذار هم نبود همون دم که خواستم بیام بیرون و همسر داشت میگفت دیدی بابا چقد خوشحال شد که رفتیم پیشش تو دلم گفتم خب خدا!ی حواله ای از اون بالا بالاها بفرست دلمون خوش باشه لااقل!

رفتیم مسجد اونجا ۱۰-۱۵تا دختر ۱۶-۱۸ساله و کوچیکتر اومده بودن و پرسیدم گفتن ساعت کلاسمونه اما مربی نداریم...

منم که دارای مدرک بین المللی !!هیچی دیگه چکشو از خدا گرفتم حالا باید پیگیری کنم برا وصول!

۰ نظر

ما از تو به غیر از تو نداریم نمنا،حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست

چند وقت پیش تو یک برنامه تلویزیونی یک مشاور کسب و کار(مذهبی) دعوت کرده بودن کارمندای دولت و سیستم رو به چهار دسته تقسیم بندی کرد:

۱-اونایی که اومدن کار کنن

۲-اونایی که اومدن دنبال روزی حلال

۳-اونایی که اشتباها و با گزینش غلط وارد سیستم شدن و ضعیف و ناکارآمدن

۴-خائنین

بعد در مورد ۳و۴ گفت که خب باید از سیستم خارج شن

اما با اجازه تون باید بگم هرچند کسب روزی حلال خیلی ستایش شده است اما ورود به کار با این نیت صحیح نیست و گروه دوم هم باید خارج شن!!

چرا چون اساسا این گروه به خاطر حلال کردن روزی شون کار میتراشن!همایش بیخودی جلسه ی بی خودی ،حتی خیلی از نهادهای فرهنگی اداره ها همینطوری سر پاست و جز صرف بیخودی بودجه کاری نمیکنن

هنوز دارم بهش فکر میکنم خیلی دسته بندی خوبی بودا!

چقد سخت میشه این غربالو انجام داد ،مگر اینکه خود کارمندا به دولت و ملت رحم کنن...

۰ نظر

اقتضائات مبارزه با سرمایه داری

هوای خنک و مطبوعش تازه داشت جسممو رد میکرد و به روحم میرسید که قرار شد  برگردیم ،۱۰۰۰کیلومتر فاصله بود بین سرویس و ورودی و مسجد، تو همین فاصله ی ورودی-سرویس-مسجد  به صورت فسقل خان هی آب میزدیم که گرمازده نشه ،نهایتا هم هوا انقد گرم بود که وقتی سوار ماشین شدیم دست فسقل خان به محض برخورد با دسته ی کریرش سوخت و کمی هم تاول زد...نیم ساعت هم مسجد نبودیم!

برای خرید سوهان و خوندن نماز وارد فرعی یکی از مجتمع های خدماتی بین راه شدیم،که ظاهرا با اون عظمت برای ی نفر بود و سرمایه داری طور!نماز خونه و سرویس و محل تعویض کودک همه در یک فضای اختصاصی سر پوشیده بود با طراحی زیبا و دمای مناسب!تقریبا دو ساعت اونجا بودیم!

درسته که اساسا دین برای نفس زحماتی تدارک دیده که قوی بشه...اما خب کمی دقت در معماری و توجه به ضمیر شیرازی آدمها چیزی از دین کم نمیکنه خداییش!

هنوز دارم غصه میخورم که کاش یکم بیشتر مونده بودیم جمکران...

 پ.ن : حدیث هم داریم که پیامبر فرمودن وضوخانه ها رو جلوی درب مساجد بسازید!میفهمم که جمعیت انبوه ورود و خروج به اماکن مقدس امکان کمتر کردن خیلی از این فاصله ها رو تحت تاثیر قرار داده اما خب معماری یعنی حل کردن همین چالش ها دیگه برادر من!

پ.ن:ی استادی داشتیم میگفتن موقع طراحی پلان باید برای شیرازیا طراحی کنید!قضیه ی حمار و اینا...

پ.ن:چقد با کد مینویسم!من ف شو میگم دیگه!شما خودتون...

۰ نظر

شمس لنگرودی

دلتنگی

خوشه ی انگور سیاه است

لگد کوبش کن

لگد کوبش کن

مستت میکند این اندوه

۰ نظر

غلام همت شنگولیان و رندانم!!سعدی

خب ما چند تا خاااانم شبیه هم بودیم که هر کدوم از ی ور افتاده بودیم ،ما اغلب خانه دار بودیم یا شغلهای پاره وقت و دور کاری داشتیم یا به خاطر بچه کارمونو ترک کرده بودیم و حالا ما بودیم و ی زمان وسیع و آقا بالاسری که یا نبود یا همسر مهربان بود که از رخوت ها و کسالت ها و خواب زیادمون به سبب محبت یا رودروایسی!!!!شکایتی نداشت و ما هر روز در قلمرو فرمانروایی مون کندتر و پرخواب‌تر میشدیم و نهایت فعالیتمون تهیه وعده ی غذایی بی کیفیت و روزمرگی بود...

تا اینکه نگا به خودمون کردیم دیدیم ای داد این همه افه گذاشتیم که خووووونه داریم پس چی شد آرمان هامون کجاست اون برنامه ها و دغدغه ها 

لذا گروه زدیم و هی به سبک زندگی مون از زوایای مختلف چپ چپ نگا کردیم ،هنووووووز خیلی عقبیم و همین ی مورد خواب منظم رو مثل قاشق تو عسلش گیر کردیم اما وای از دل خوشحالمون!

ید الله مع الجماعه

۰ نظر

دیرآمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست

همسر جان فکر میکنه ۲۸سالشه و همه جا میگه ۲۸و من فکر میکنم ۳۰سالمه و همه جا میگم ۳۰، در حالی که هم سنیم و ۲۹ سالمونه

همسر بعد از دکترا به فکر موسسه امام خمینیه و اخیرا به فوق لیسانس فیزیک هم فکر میکنه من احساس میکنم برای شرکت تو ی دوره ی آموزشی چند ساعته هم دیره

در واقع من فکر میکنم برای آب خوردنم دیره!

نگران نباشید دارم با این حس مبارزه میکنم!:)

۰ نظر

ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما

خب خاطرات سفیر انقد برام مهیج شد که نتونستم به قرار روزی سه چهار صفحه پایبند بمونم و تمومش کردم!حالا جای خاطرات سفیر چی بخونم که لابه لای کتابای سنگین تر خستگی در کن باشه برای ذهنم!؟

دارم به سه مسیر فکر میکنم ارشد گرایش های هنر ،ارشد گرایش های علوم تربیتی،معلمی تو مدرسه

هنر ادامه معماری محسوب میشه و خب من تخصص و البته هنر رو دوست دارم...

علوم تربیتی هم به درد دنیا و آخرتم میخوره انشالله!نه اینکه هنر نمیخوره!اممم حوصله شرح قصه نیست!

از کنکور دادن و رتبه نیاوردن میترسم...اونم با این تعداد کم ظرفیتا...

از طرفی هم از الان غصم گرفته که اگر بخام ارشد بخونم باز هم مطالعه آزادم تا حدود زیادی متوقف میشه!

انقد درس خوندن برا همسر راحته که توهم برم داشته منم میتونم!البته خودشون که میفرمایند درس نمیخونن مدرک میگیرن!مثلا توقع دارن روزی ی مقاله بدن و ۲۴ ساعت آزمایشگاه باشن که اسمش درس خوندن باشه!

مدرسه رفتن از همه به اوضاع و تکلیف و حقیقت زندگیم نزدیکتره ظاهرا، اما طمع مدرک و کارای بزرگ بزرگ کردنو کجای دلم بزارم...

واقعا خجالت آوره آدم تو ۳۰سالگی به هدف آینده اش فکر کنه!

مثل اون بنده خدا که میگفت من تو چل سالگی دارم به این فکر میکنم که بزرگ شدم چیکاره بشم!:)

۰ نظر

ای بی بصر من میروم؟او میکشد افسار را

تقریبا،گوش شیطون کر خیلی اوقات میرم خرید و دست خالی برمیگردم و حین گشت و گذار مدام فکر میکنم نیازی ندارم و اسیر تبلیغات نمیشم!حتی انقد پیش میرم که گاهی وسیله مورد نیازم رو هم نمیگیرم!

اما هنوز از گردش و تماشای اشیایی که هنرمندانه ساخته شدن لذت میبرم!چه کنم!؟

۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان