ننه

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ

صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ

حیف که نمیتونم از سر خودم بکشم!

منم ی رضاخان تو وجودم دارم که گهگداری بدش نمیاد چادر از سر مردم بکشه!

اول از همه که معرف حضورتون بوده و خبر از ارادت بنده به ایشون دارید دختر صفدر بقیه ام که دیگه نگم!...

۲:۴۴

بعضی وقتا که از دست فسقل خان کفری میشم مثلا وقتی نمیزاره پوشکشو ببندم و عجله داره برای رفتن به سمت چیزی که کنجکاوش کرده و پاهاشو با شدت میگیرم و با غیظ فشار میدم که بمونه

یا وقتایی که تحمل آب کشیدن دستای کفیمو نمیکنه وقتی سر ظرفشویی ام از پشت پاهامو میچسبه و مثل مادر مرده ها گریه میکنه و من باز غیظم میگیره از اینکه نمیزاره ظرفارو بشورم...

همه ی این وقتا فکر میکنم خدای من مادر پدر من چطور تونستن منو تا ۳۰سالگی با این همه ادا اطوار تحمل  کنن و نهایتا هم ماحصل اینهمه زحمت موجود طلبکاری مثل من باشه که تو دلم مونده چرا فلان زمستون برام کابشن نخریدن...

باورم نمیشه اون دنیا همین مادری که جون میده واسه بچه اش رهاش میکنه یا مثلا ازش نمیگذره برای نجات خودش...وبالعکس

یکی از دعاهام برای مادر پدرم اینه که خدا همینجا از همه ی تقصیراتشون در حق من  بگذره و اون دنیا بابت هیچ کم و کاستی بازخواستشون نکنه!...میترسم اون دنیا نفهمی کنم!

بهشت من کجایی؟!

شایدم بهشت همون جاییه که هیچ تکثری با روح و‌روان آدم بازی نمیکنه و همه چیز از پریشانی تکثر به آرامش وحدت میرسه!

از خودگذشتگی صوری!

بعضی وقتا از همسر ی درخواستایی میکنم که انجام نمیده چون میدونه اگر انجام بده بعدن دعوامون میشه که چرا انجام داد! در واقع میترسه انجام بده... درخواستایی که ته مایه ش از خودگذشتی منه،مثلا اینکه کلاسای مذاکره رو تو روزای تعطیل قبول کن!

ی همچین فضایی ایجاد کردم تو خونه :/

اعترافات یک عجول

اعتراف میکنم هرچند روشنفکر درونم نمیزاره کتابایی مثل ناتوردشت و اتحادیه ابلهان و امثالهمو نخونم اما من همونی ام که وسطای خداحافظ گری کوپر حالت تحول پیدا میکنم و کتابو با نثار ‌الفاظ ناخوشایند به صاحاباش میبندم ،البته بچه تر که بودم پاره هم میکردم!کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم بود گمونم!

به مزاج من ادب از که آموختی از بی ادبان نمیسازه!

این تو ذهنم پیوند عمیقی داره با این جمله که میگه اگر با پدرت سر رفتارش دعوا کنی دقیقا شبیهش میشی! و به زودی رفتارهای اونو تکرار میکنی!

کلا زمان و حوصله ی منعقد کردن خطورات فکری مو ندارم .من ی چیزایی میگم شمام ی چیزایی بزارید روش قابل هضم شه:))

چهارشنبه

تو رویاهام ی زن سالخورده ی پینگ پنگ بازی هست که هرچند بیشتر موهاش سفید شده اما زمنگیر نیست و از تک و تا نیفتاده...

عاشق اهل بیته اما اعتقادی به ولایت فقیه نداره میگه داری چی میخونی؟ میگم زندگی سردار همدانی به روایت همسر ،تو سوریه شهید شدن. با ی لحن انتقادی میگه سوریه؟؟ قبل از اینکه چیزی بگه از موضع خودش پیش دستی میکنم میگم برای دفاع از حرم حضرت زینب.میگه آخه!...! بلافاصله لب میگزم و میگم به حضرت زینب اعتقاد ندارید!...بله به نظرم حتی اگر اونهمه انسان مظلومم اونجا نبودن دفاع از حرم آهل بیت ارزش هزار بار شهید شدنو داره...

به ننه که حالا کمی هوشیار تر شده میگم که من فسقل خانو برای هیچی و هیچکس تنها نمیزارم برم جایی فقط به خاطر شما از صبحه گذاشتمش پیش مامان اومدم بیمارستان پیش شما...نمیگم که منت بزارم میگم که پیرزن محبوبم بدونه خاطرش چققققدر عزیزه...

کاش بهم نگفته بودن تعریف کردن از آدما خرابشون میکنه اونوقت همه جا و همه وقت و با همه کس از دونه دونه خوبیات میگفتم...

حال افتضاح

زنگ زدم به صدا و سیما که از یکی از برنامه های فاجعه آمیزش شکایت کنم ،کارشناس طوری پرس و جو میکنه که کشف کنه سیاه لشکرم و سفارشی زنگ زدم...هعی...خواهش میکنم بی تفاوت نباشیم! شاید اگر بی تفاوت نبودیم الان وضع اینجوری نبود!...اون برنامه هم ظاهرا انقد شاکی داشته که فکنکم دیگه پخش بشه!

.

یکی از بدترین لحظات تکرار شونده زندگیم وقتیه که کتابی رو که براش هزینه کردم و برای صفحات اولش وقت گذاشتم نا امیدم کنه و خیلی سخت خودمو راضی کنم کتابو ببندم و برم سراغ بعدی!

احضاریه جذبم نکرد:/ تا یک سوم کتابم خودمو به زور کشوندم...نمیدونم شاید وقتش نبود...

گفتم که ی وقت نگید این چه کتابی‌بود گذاشت تو دامنمون معمار!

س.ع.ح.خ

ما پاییز‌و بهارمون کجا بود ،به چشم ما این ابر که میباره دلش پره!

فقط توی این خیابون برگای پاییزی افتخار دادن روی مرکبمون بشینن،که اگر نبود این کوچه و صاحبش، ما رو خیلی وقت بود زمستون با خودش برده بود...راست میگم به مولا ! میگی نه نیگا کن به یمن!یتیمی بد دردیه ...

خرید درمانی!!!:/

اینجوری بود که چند وقت پیش کشف کردم اشتیاقم برای خرید رو میتونم کانالیزه کنم چون به همون اندازه ای که از دیدن اجناس زیبا لذت میبرم از دیدن کتاب ها هم لذت میبرم کما اینکه هم پاسخ درستیه هم نتیجه ی درخشانی میتونه داشته باشه و هم اینکه صرفه زمانی و اقتصادی داره!

لذا چند وقتیه که حال و هوای خوبی دارم

الانم دارم احضاریه رو میخونم و امیدوارم پشیمون نشم و نیمه کاره رها نکنم،احضاریه رو به خاطر موضوع و البته اسم علی موذنی روی جلد خریدم یادتون میاد کتاب نه آبی نه خاکی رو! همون

بعدن راجبش بیشتر مینویسم خدا بخواهد اگر!

تورو حفظم خب!

من عاشق درس خوندنم انقد که وقتی درس دارم غرقش میشم و میشه اولویت اول و آخرم...

که هرچه شدم با همه وجود شدم!

این آخرین امتحانمه تو این هفته و هرچند همسر نهایت همکاری رو داشت اما دیشب به قدری از یک بعدی شدنم خسته شده بود که گفت میشه دیگه امتحان نداشته باشی:))

بنده خدا خبر نداره چقد بهم مزه کرده و دارم به ارشد فکر میکنم!

اگر تا حالا عطر شنل چنس رو امتحان نکردید عمیقا پیشنهاد میکنم،نه ساله پایه ثابت عطر و ادکلن ماست! خیلی پا رو نفسم گذاشتم که تو این لذت منحصر به فرد شریکتون کنم!

جهان به اعتبار خنده تو زیباست

خواهرم میخواست با دوستش بره حسن آباد کلاس

پدرم شرط‌گذاشت یا توام با خواهرت میری و دوتایی

یا خواهرمم اجازه نداشت بره

دوم دبیرستان بودم و خواهرم اول دبیرستان

دلم برای آبجی کوچیکه سوخت و قبول کردم برم

اما تماما غر!

تو مسیرم از غر زدن دست برنداشتم

که کدوم عاقلی هر چهارشنبه اینهمه راهو میاد یک ساعت سر کلاس بشینه و برگرده

.

.

.

اون شرط پدر تمام مسیر زندگیمو تغییر داد...

چهارسال بلااستثنا هفته ای یک روز، برای یک ساعت کلاس، مسیرهای طولانی‌رو رفتم مگر اینکه پدر به خاطرمسئله ای اجازه ندادن!

وقتی به این فکر میکنم که اگر پدر شرط نذاشته بود چی میشد اشکم در میاد

این فقط یک برش چند ثانیه ای از ولایت پدر بود .برای این همه عمر و ثانیه های سرنوشت سازی که زندگیمو ساخت چطور قدرشناسی کنم!...

از کلمات زیر تصویر ذهنی بسازید.

فریاد و بانگی میرسد

عالم سکوت میکند

از هیبتش سلطان دهر

آسان سقوط میکند

آدم هراسان میشود

محشر نمایان می شود

تقدیر ما در دست توست

زنجیر بر دستان ما

ما را رها کن از عدم

هستی بده بر جان ما

بشکن سبوی باده را

مستی تویی،هستی تویی

در این سرای نیستی

مستی تویی،هستی تویی

بیدار کن خواب مرا از وحشت این دیو و دد

عیدتون مبارک

دوستم داری میدانم باز دوست دارم که بپرسم گاهی

خانما تو یک اتاق بودیم و آقایون اتاق کناری و بچه ها در رفت و آمد

سارا تازه فال انگشتی یاد گرفته بود

اومد گفت اونی که دوسش داری کیه گفتم داییت(همسرجان)

هی شمرد و شمرد

رسید به انگشت وسط گفت بشکون اگر بشکنه صدا بده یعنی اونم تو رو دوست داره

شکستم صدا داد خندیدم

گفتم برو از دایی هم فال بگیر

رفت برگشت

همونطور سرپا و از دور داد زد

زندایی، دایی دوست داره

آب شدم!

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان