و من یتق الله یجعل له مخرجا نه، هذا من فضل ربی...

انقدر خسته شده بودیم که فکر میکردیم واقعا مورد توجه الهی نیستیم...

فقط چند روز مونده بود به تخلیه و ما هنوز خونه پیدا نکرده بودیم...

اما حالا

ی جای خوش آب و هوا

خلوت

دو برابر متراژ فعلی 

نوساز

نور جنوبی

با محرمیت ایده آل

خونه پیدا کردیم

و از همه ی اینها گذشته خونه ای پیدا کردیم که علی رغم نوساز بودن اپن نیست!!

این در حالی بود که به ی خونه قدیمی ساز ،طبقه ی سوم بدون آسانسور،نور شمال و غرب،آشپزخونه ی بدون پنجره و نداشتن حریم خصوصی عمومی و حتی 10 متر بیشتر از متراژ فعلی رضایت داده بودیم...

فقط کمی فاصله ی همسر از محل کار بیشتر شد، 10 دقیقه!...که همین جا از این همه از خودگذشتگی ش تشکرات مبسوطمو به جا میارم...

دورت بگرده مادر!

جمع دخترعموهام را انقدری دوست دارم که وقتی با هم هستیم دلم کنده نمیشود از جمع و رفتن به خانه!

نه که همه مان شبیه هم باشیم که دقیقا 72 ملتیم!

اما یک چیزی بینمان نخ تسبیح شده ! خاطره هایمان از بچگی!همان دوران بی عقیدگی و بی سیاستی و بی فاصله ی طبقاتی و بی همه چیز!

خلاصه که لا به لای صجبت های امشب به این نتیجه رسیدیم که درود به روح مادری که لی لی به لالای پسرش نگذاشته!

و شما چه میدانید آدم عزیز دردانه اش را بفرستد به نان خریدن در ماه مبارک و فلان و بیسار یعنی چه؟

به این فکر کنید که چون کسی را دوست دارید باید به او سخخخخخخخخت بگیرید...

که سخت کوش و کاری و مسئولیت پذیر و تکیه گاه و صبور بار بیاید...

75متر اجاره ای بعد 20-30سال...

در ادامه ی جست و جوی مسکن استیجاری به چند مورد مستاجر برخوردیم که طفلیا نمیخواستن بلند شن اما چون صابخونه اجاره رو زیاد کرده بود مجبور بودند...لذا من و همسرم اصلا میلی به گرفتن اون خونه ها نداشتیم...حتی بود بنده خدایی که میخواست پول ودیعه خونه شون بده خرج جهیزیه و عروسی دخترش...هنوز دارم غصه میخورم که مادر پدره بعد از ازدواج دخترشون با کدوم پول میخوان خونه بگیرن و ...

چی بگم خداروشکر که همون پولم داشتن...

مادرپدر  بودن قطعا سخترین کار دنیاست...

دست کوچک مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

رهبر جایی فرمودن اگر انسان به خاطر مسائل فرهنگی خواب به چشمش نیاد حق داره...این جمله برام قابل لمس نبود تا اینکه سند 2030 پا به عرصه ی وجود گذاشت...به نظرم اگر یک کابوس اجتماعی وجود داشته باشه همینه و بس!...

واقعا به این فکر میکنید که روش آموزش هم مهمه یا فقط ضرورت آموزشو بلغور میکنید؟!

آخه مظلوم تر از کودک پیدا نکردید برای ظلم؟؟؟؟

لعن الله لعن الله لعن الله...

البته طبق بودجه ی مصوب

برای کسی که فسقل معماری میدونه خونه پیدا کردن برای اجاره تو تهران یعنی شکنجه کردنش...

گاهی به غربم میکشی گاهی به شرقم میکشی...

نور

ابعاد

تناسبات

رنگ

متریال

ورودی

محرمیت(خصوصی عمومی)

آسانسور پله زانو!

کابینت ها!!!

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

کتاب حدودا 600 صفحه بود و همسر از نمایشگاه برام خرید(یعنی امسال حتی نمایشگاه هم نتونستم برم...)

400 صفحه شو تا وقتی خونه ی پدری بودم خوندم...

رسید به ماه مبارک و دلم نمیاد اوقاتم به خوندن اون رمان طی شه...هرچند که خونه ی خودمون فراغ بال ِخونه ی پدری رو هم ندارم

توی دو هفته سه بار سرما خوردم و دو بار به سرم زدن رسیدم

بچم ازم گرفت و چه سخت بود اون شبی که از غصه ی بالا نرفتن تبش...

عادتم بود وقتی ی صفحه از دفترم خراب میشد باید میکندمش از نو مینوشتم...یا اگر مسئله ای رو حل میکردم و به جواب نمیرسیدم اهل چک کردن راه حل و اصلاح نبودم از نو شروع میکردم حل کردنو...حالا این عمر ِ خراب شده رو چه کنم با این عادت بد...

با زندایی که سه تا بچه داره در مورد به روز بودن صحبت میکردیم که خیلی واجبه برای تربیت فرزند...من اما احساس میکنم از ایام خودم هم عقب افتادم،چه جوری میشه به روز بود :کتاب خوندن کافیه؟کتابا که خودشون تاریخ گذشته ان!فیلم دیدن؟!چه فیلمایی؟فیلمایی که نهایتا با قوه ی تخیل ساخته شدن و الزاما فرضیه ها به حکمی که صادر میکنن منجر نمیشن؟!...چه طوری میشه تو جامعه بود و حشر و نشر داشت و آلوده ی جامعه نشد و به روز بود...باید برم توی ی اجتماع حقیقی(و نه مجازی)اجتماعی که حالمو خوب کنه...به روزم کنه...خدایا توی همین مهمونی ت دستمو بگیر...این خواهش ِی مادر ِ عمیقا غصه داره که زورش به خودش نمیرسه و نگران امانتیه که دستش سپردی...

یکی از پسرای فامیل داره به سن بلوغ نزدیک میشه و حیرونیم که چه کنیم برای کمک کردن بهش!؟

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان