انفعل ینفعل انفعال

هیچ وقت آدم حاضر جوابی نبودم و همیشه جوابام بعد از افتادن همه آبا از آسیاب حاضر میشد...حالا بعد از اینهمه وقت زندگی اجتماعی ی عالمه جواب نداده داره تو مغزم راه میره و هی به تعدادشان اضافه میشه...انفعال منتهی به  انفجاری رو شاهد خواهیم بود آیا؟

۰ نظر

بمیرم برات

میخواستم همون موقع که داشت تو گوش بچه اذان میگفت انتحاری طور برم از پشت سر سرشو ببوسم...حتی اون وقتی که دورش ایستاده بودیم و با تعجب نگاهمون میکرد که چی میخواید که وایسادید و نمی‌رید بگم ی بغل!

اما

آدمای بزرگی هستن در اطرافمون که نه میشه بوسیدشون ،نه بغلشون کرد فقط باید براشون مرد...

۰ نظر

ممنون که از قاضی شدن نجاتم دادی...

شاید بیشتر از دو ساعت نشست که باهاش درددل کنم انقد نشست که کم کم دراز کش شد و انقد دراز کش گوش داد که دیگه نتونست پلکاشو باز نگه داره...هی صبوری تعارفم کرد و قضاوت نکردن و مقایسه نکردن...اما دل زن با این حرفا مگه آروم میگیره...حالا تنهایی تو تاریکی دارم هی با خودم حرف میزنم و هی به خودم بی تفاوتی تعارف میکنم...اما مگه میشه وقتی داری مادر میشی غصه ی مادرتو نخوری...

۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان