انفعل ینفعل انفعال

هیچ وقت آدم حاضر جوابی نبودم و همیشه جوابام بعد از افتادن همه آبا از آسیاب حاضر میشد...حالا بعد از اینهمه وقت زندگی اجتماعی ی عالمه جواب نداده داره تو مغزم راه میره و هی به تعدادشان اضافه میشه...انفعال منتهی به  انفجاری رو شاهد خواهیم بود آیا؟

بمیرم برات

میخواستم همون موقع که داشت تو گوش بچه اذان میگفت انتحاری طور برم از پشت سر سرشو ببوسم...حتی اون وقتی که دورش ایستاده بودیم و با تعجب نگاهمون میکرد که چی میخواید که وایسادید و نمی‌رید بگم ی بغل!

اما

آدمای بزرگی هستن در اطرافمون که نه میشه بوسیدشون ،نه بغلشون کرد فقط باید براشون مرد...

ممنون که از قاضی شدن نجاتم دادی...

شاید بیشتر از دو ساعت نشست که باهاش درددل کنم انقد نشست که کم کم دراز کش شد و انقد دراز کش گوش داد که دیگه نتونست پلکاشو باز نگه داره...هی صبوری تعارفم کرد و قضاوت نکردن و مقایسه نکردن...اما دل زن با این حرفا مگه آروم میگیره...حالا تنهایی تو تاریکی دارم هی با خودم حرف میزنم و هی به خودم بی تفاوتی تعارف میکنم...اما مگه میشه وقتی داری مادر میشی غصه ی مادرتو نخوری...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان