سیدعلی میرافضلی

عشق اگرچه حرف ربط نیست
ربط می‌دهد مرا به تو
شوق را به جان
رنج را به روح ؛
همچنان که باد
خاک را به دشت
ابر را به کوه.

تو آمدی که بگویی...به گریه افتادی...

از بچگی سر هر نوزادی باهم دعوا داشتیم، خب معلومه که کی برنده ی دعوا بود و بچه رو بغل میکرد و به هیچکس نمیداد، من

اما حالا حتی اگر دعوا کنیم و من زورم بهت برسه و ازت بگیرمش فقط بغل توئه که آروم میگیره ، فقط تویی که ثانیه ای بدون تو بند نیست،فقط تویی که صدات نفست،نوازشت،صدای قلبت،بوی تنت آرومش میکنه،...من اما حداکثر کاری که میتونم بکنم اینکه دورادور برای خواهرزاده م بمیرم...چطور ممکنه سکسکه کردن ، آروغ زدن ،چشم باز کردن ، خمیازه کشیدن ، گریه کردن ِی آدم انقدر جذاب باشه فقط به خاطر اینکه انقد مینیمال و معصومه؟...

روزبه بمانی

از من چه مانده  بعد تو جز ناتوانی ام

جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام

بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای

ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش

حالا برای همچو تویی امتحانی ام

حال از نبرد بین تو اعتماد من

این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

باید بمیری و نگویی دلت کجاست

درسی که داده ای به من از هم زبانی ام

حالا که نیستی و نمی خواهیم بگو

حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

 

مدت هاست شبا بدون این پرده میخوابم...تابستونا مجبوریم کوچ کنیم وسط حال و زندگی مون تقریبا توی حال و آشپزخونه میگذره ،گهگداری صبا نور از این پرده میگذره و از اتاق رد میشه و به حال میرسه و بهم زندگی میده،نمیدونم چرا بعد از سه سال هنوز ییلاق قشلاق میکنیم و برای تغییر شرایط تلاشی نمی کنیم ، همیشه از این موضوع میترسیدم از اینکه بتونم شرایطو به راحتی تغییر بدم اما به خاطر عادت یا هرچیز دیگه ای سازش کنم و با شرایط کنار بیام...

 

 

 

 

 

میگذره

 

  

 

 نه که برام مهم باشه یا جا بزنم...که اصلا خیلی از تکالیف دینی عینیه نه کفایی، اما وقتی میبینم از معدود آدمایی هستم که به هر قیمتی جنس ایرانی میخرم و به خاطر دلارایی که تو جیب اینستا و تل ریخته میشه هیچ کدوم از این برنامه ها رو نصب نکردم احساس کسی رو دارم که داره تنها پارو میزنه...کشتی با اون عظمت و گردابی چنین حایل و بادهای بی امان و من و چند نفری که تنها تنها داریم پارو میزنیم...

  

 

 

 

سایه

 

 چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟

 

 

 

 

 

 

  

 

 

  

 

سجاد سامانی

 

  

 

 

 

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن 

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

  

 

 

  

خوددرگیری یا دیگردرگیری کدام بهتر است؟:)

  

 

 

 یکی از همکارای همسر به زودی داره عروس میشه و از حالا شرکتو زود ترک میکنه و کمی حواسش پرته و مدیر پروژه از این بابت از دستش کلافه ست و میگه این خانوم دیگه به درد پروژه نمیخوره

من در جهت دفاع از خانوم میگم خب حق داره دیگه عروسیشه همسر میگه روحیات خانوما اصلا به قبول مسیولیتای این شکلی نمیخوره،خانوما چند روز در ماه و تو بارداری و اصلن کلن زیاد دچار تغییرات روحی میشن و این مسیولیتا و این محیطا عصبی شون میکنه...خیلی وقتا خانوما تو شرکت تحت فشار کاری که قرار میگیرن گریه میکنن!

منم میگم اره واقعا اقایون واکنش هاشون در بیرون کمک کار خودشناسی و خوسازیشونه و خانوما هم کلنجار رفتن با بالا پایین شدنای هورموناشون براشون بسه

همسر میگه پس خداروشکر قبول داری که فقط تو به خاطر هورمونات حق نداری بداخلاق باشی بعضی وقتا آقایونم حق دارن

میگم نه چون بهرحال خوددرگیری خیلی بدتر از دیگر درگیریه!:)

 

 

 

بی تو چه سازم

یکی از معضلاتمم اینه که هر وقت می خوام توقعاتمو از کسی کم کنم محبتمم نسبت بهش  کم میشه آخه اصلا هر وقت نسبت به کسی محبت خاصی پیدا میکنم و جور دیگه ای دوسش  دارم توقعاتم شروع میشه 

مثلا چون یکی از دوستامو خیلی دوسش  داشتم اما اون خیلی دیر به دیر ازم خبر میگیره واینا برای از بین بردن توقعم مجبورم کمتر برام مهم باشه و کمتر دوسش  داشته باشم...ی جورایی از تو دلم پاکش کنم که فکرش دست از سرم برداره...

چرا واقعا؟  

بلای اجتماعی

 

 

 

 حالا من اصرار ندارم کسی باور کنه یا قبول کنه و اینا ولی خب نظره دیگه 

تو این مدت یهو شاهد دو تا قتل وحشتناک اونم در مورد دو تا طفل معصوم بودیم،میخوام بگم نتیجه ی بی تفاوتی نسبت به کودکانی که بی گناه دارن توی یمن و سوریه و لبنان و عراق و هرجای دیگه ی دنیا مظلومانه و فجیع کشته میشن و نتیجه شعار هایی مثل نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ، محصولی جز این نمیتونه داشته باشه که بلا دامن ما رو هم بگیره و این بلا تروخشک نمیشناسه...

البته که بلا همیشه ملموس و دیدنی نیست...و همیشه سنگ از آسمون نمیباره...گاهی نفهمیدن اینکه از کجا خوردیم میشه بلایی فوق همه ی بلاها...

 

 

 زدن این حرف اظهار نظر علمایی نیست فقط ی احتماله دیگه...کنتورم که نمیندازه:)

  

بچم

 

 میدانم همه ی حرف ِ بعد از آمدنت این است که کجای دنیا تماشا داشت ، یا اصلا با کنایه بپرسی من به چی نگاه کنم؟به تو نگاه کنم ؟به دیوارها نگاه کنم؟اما من به تو میگویم که پدرت! از همه ی دنیا و اهل دنیا پدرت را نگاه کن،هزار هزار هزار بار تماشایی ست...عمیق عمیق عمیق...

 

 

همسر  :این مجریه باز چیکار کرده؟:/

من :هیچی تو سوییس روسری سر نکرده ازش فیلم و عکس گرفتن

همسر :نگاه نکنیا! اگر راضی نباشه ایراد داره!

من :خب من که زنم ببینمم چیزی نمیشه!

همسر :شاید...

 

 

 

 

۱ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان