حالت تحول

 

 

 

 ادعای مذهبی بودن ندارم یعنی حتی اگر جایی بهم بگن مذهبی! در عین اینکه خوشحال میشم میترسم که رفتارم دقیقا منطبق بر مذهبی که بهش تعلق دارم نباشه و حتی اگر ظاهر از ملزومات دینم نبود چادرمو به باد میدادم یا خلاصه که در جهت ادعا نداشتن هوار میزدم خرقه پوشی ِ من از غایت دینداری نیست،پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم و داستان های بعدش...

بعد وقتی آدمایی رو میبینم که رفتارهای کاملا خلاف ِحتی اخلاق انجام میدن بعد به خودشون میگن مذهبی و مدام این صفتشون رو به دیگران متذکر میشن دچار حالت تحول (همون مودبانه حالت تهوع به نقل از یکی از دوستان) میشم.

واقعا چطور مذهبی هستی (با ادعاش) که لینک میدی به آدرسی که توش عکس مستهجن داره؟!یا اصلا دینت رونوشت کیه که توش خودداری از به گناه انداختن دیگران یا ورع از به گناه انداختن دیگران جایی نداره...؟

 

پ.ن : من کاری با خوب و بد اون آدم ندارم فقط از اعتمادی که به مذهبی بودنش کردم ناراحتم...اگر نه خیلی کم پیش میاد لینک هر کسی رو باز کنم...

 

 

 

 

 

۰ نظر

شوهرزدگی

 

 

 

 

 

 یکی از خودآزاری های بزرگمم اینه که دلم برای همه زنایی که تو رو ندارن میسوزه...

 

 

  

 

 

 

۰ نظر

سید سعید صاحب علم

 

 

 

 

 هر دو سرخیم ولی فاصله ی ما از هم

پرده هایی ست که در قلب انار افتاده

 

 

 

  

 

۰ نظر

کاظم بهمنی

 

 

 اجل رسید و لبش را برابرم آورد

چقدر بوسه اش از خستگی درم آورد

تمام شد همه ی آنچه زندگی میگفت

تمام شد همه ی آنچه بر سرم آورد

 

 

  

 

 

  

۰ نظر

کاظم بهمنی

 

 

 

 

 ناگهان دور شدم از همه ی غمها من

از دعای چه کسی اینهمه خوبی با من؟

  

 

 

 

 

 

۰ نظر

.

 

من آدم نفرین کردن نبودم...

۰ نظر

من علل العاشقی

 

 

  

 

 مسجدی که همسر گاهی برای نماز میرود محل تردد برخی از مسئولین هم هست،یکی از همین مسئولین هم از قضا آشنای دور است و همسر را میشناسد،یک بار آن مسئول همسر را میبیند و شروع میکنند به احوالپرسی و سوال که تازه آمده اید اینجا ؟ همسر میگوید نه خیلی وقت است زیاد هم شما را دیده ام،مسئول می پرسد پس چرا جلو نیامدی؟

همسر هم در کمال خونسردی می گوید "خیلی از مسئولین خوشم نمی آد..."

 

 

 

 

 

۰ نظر

من پریشان تر از آنم که تو میپنداری...

 

  احساس میکنم روحم دو تکه شده و من واقعا بخشی از وجودم را در عالم ِ نامعلوم ِ دیگری احساس میکنم

بخشی که دریافت هایش نگرانم میکند و پردازشش...آخ از پردازشش که نمیدانم چه خروجی روی دستم خواهد گذاشت...

از دیدن هر تصویر زشت و زیبایی واهمه دارم و از شنیدن هر گوش خراش و دلنوازی...اصلا من میگویم منی که از موسیقی چیز زیادی نمیدانم خیلی بیشتر از کسانی که مدام با موسیقی سرو کار دارند معجزه ی موسیقی و اسرارش را باور دارم ، آنقدر به تاثیر عمیق موسیقی ایمان دارم که حتی حاضر نیستم گوشم را به روی هر موسیقی باز بگذارم،حتی فکر میکنم یک موسیقی میتواند مسیر زندگی ام را تغییر دهد !کدام موزیسین اینقدر به موسیقی ایمان دارد؟

البته من سبزی را هم دست چین میکنم ،پاک میکنم ،می شورم و بعد میخورم چه برسد به موسیقی...:)

این روزها خوردن شیر و چای ِبه را جایگزین نسکافه و چای کرده ام ، نبات را جای گزین شکر ، به جای خوردن کاکائو وقت های دل ضعفه خرما میخورم!

حتی ناهار خوردنم تغییر کرده و به جای خوردن تخم مرغ عسلی با روغن زیتون، نان سبوس دار و پنیر و گردو میخورم،نه یخچالی دیروز را میخورم نه فریزری فست فودی...

البته از تخلف هایم هم بگویم که پودر پیاز را جایگزین سرخ کردن پیاز کرده ام، این را هر آشپزی میداند که چه تقلب بزرگی میکنم...

آویشن و دارچین را که خوراک اصلی ام بود به حداقل رسانده ام !و نمیدانم چطور توانسته ام اینهمه وقت ماست و پیتزا و لازانیا را بدون آویشن بخورم و ماکارانی و قیمه و لوبیاپلو را بدون دارچین...

از عوض کردن دکوراسیون خانه هر چند هفته یک بار دست برداشته ام و تقریبا مدت هاست جای میز تحریر و کتابخانه و تلویزیون و مبل ها را تغییر نداده ام البته این یکی به معنای واقعی کلمه دارد دیوانه ام میکند...چه طور توانسته ام؟؟

از رانندگی ،کاری که همسر در مخیله اش نمیگنجد چرا این همه دوستش دارم دست کشیده ام و کنار همسر نشستن را به هیجانات ِکوچک و دوست داشتنی پشت رول نشستن ترجیح داده ام، این یکی در عین سخت بودن آرامم کرده...شاید به خاطر اینکه برعکس وقتی خودم پشت فرمان مینشینم میتوانم با همسر حرف بزنم، میوه بخورم و بخندم حتی!

هنوز کارهای زیادی مانده که نکرده ام و تدوین برنامه ریزی ام برای نظافت ، مطالعه ، کارهای خانه ،رسیدگی به کارهای بیرون از خانه ،گذشتن از دوست داشنتی هایی که فقط خودم میدانم چرا باید از آنها دست بکشم ،هنوز ناتمام است و نمیدانم چرا تابستان برای شروع هرکاری اینهمه انرژی مضاعف میخواهد...

این تغییر سبک ِ زندگی به خاطر سختگیری هایی که بر خود ِ چارچوب نشناسم روا داشته ام در عین همه ی خوبی هایش مثل پوست ترکاندن است...دارم جوانه میزنم و این جوانه زدن کسی چه میداند با همه ی لذت هاش چقدر درد دارد...چقدر... 

 

 

 

 

۰ نظر

جهان آرا

 

 

 اگر یک فضای باز فکری ِ تلویزیونی دلتان میخواهد -شاید چیزی شبیه جیوگی حتی فراتر- حتما جهان آرای یامین پور را ببینید...

 

 

 

 

۰ نظر

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

 

 

 

 همه چیز را در خواستگاری واکندیم...حالا که چند سالی میگذرد نشده چیزی پیش بیاید و رفرنسی نداشته باشد در آشنایی های قبل از ازدواجمان.یک جایی از بگو مگو ها گفتم اگر سر چیزی اختلاف داشتیم و یکی من گفتن ها و یکی تو گفتن ها قانعمان نکرد و تفاهممان نشد مرجع مشترکمان چی یا کی باشد؟!یک مرجع مشترک ِ دوست داشتنی برای هر دومان پیدا کردیم و قرار شد حرف حرف او باشد.یک جایی از همین زندگی آرام که همه چیز سرجای اش بود رسیدیم به اختلافی که اولش خنده دار بود نه من باورم میشد "نه گفتن های" او جدی باشد نه او فکر می کرد من اینهمه پاپی قضیه شوم و الاو بلا دلم بخواهد آن کار را بکنم...

ماجرایی که مرجع اختلافمان هم حرفی برایش نداشت...میگفت خودتان حلش کنید! نمیدانم شاید این مرحله ی سختری از ساختن زندگی باشد.چه کنیم!؟بنا را گذاشتیم به دوست داشتن.که تو بگویی من این کار را دوست ندارم اما چون خودت دوست داری قبول! و من بگویم این کار را دوست دارم اما چون تو دوست نداری قبول.

ماجرا به همین جا ختم شده و هر دومان دوست نداریم کاری کنیم که آن یکی دوست ندارد ، آن کار هم مانده روی هوا و ما حالا حالاها کلکل عاشقانه مان تمام نمی شود...

 

 

 

 

 

۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان