حرف های خوب ِ بعد از انتخابات

نخوانید بله به روحانی بخوانید نه به رئیسی!

 

 

 

 

 

 خیلی ها فکر میکنند حالا ما لابد خیلی ناراحت هستیم و میخواهیم سر به تن روحانی و دار و دسته اش نباشد...نه! حقیقتا اینکه خدا آه کشیدن های ما را به یک جایی حواله کرذه که آراممان میکند به این بغض های فروخورده و چشم های غم انگیز قسم همه ی این در هم فرو ریختنمان دارد بازسازی مان می کند که یک امید تازه در رگ هایمان بجوشاند...که از همین حالا شروع کنیم به شکستن تابوی نه به رئیسی ها ...اگر نه این مردم آنقدر فهیم هستند که به روحانی نه بگویند اما برای زمانی که پای رئیسی ها وسط می آید ناشناخته بودن دین پیشی میگیرد و روحانی میشود فرار از یک ترس ِ ناشناخته و بی پایه!

وظیفه ی اول و آخر ما این است که مردم را با دین حقیقی آشنا کنیم آن وقت اگر همه دین را به درستی شناختند و به رئیسی ها نه گفتند وقت خودکشی ها و گریه کردن ها می رسد...متهم ِ اول و آخر این ماجراهای سخت من و شمایی هستیم که بعد از فهمیدن نسبی دین چشم دوختیم به بهشت نیامده مان و فکر کردیم میشود تنهایی خوشبخت شد...

ما باید به جمعیتمان اضافه کنیم و همین جمعیت موجود را هم تقویت کنیم.اگر شده با بچه دارشدن های از خودگذشته طورمان،اگر شده با معلمی ، جهادگری ، ووو هرکسی بخواهد و تقوا هم داشته باشد خدا یک راه برای یاری کردن دین جلوی پای اش میگذارد الا و لابد.

آقای رئیسی به شما تبریک میگویم که مسئولیت خطیری از بیخ گوشتان رد شد...

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو:

دل اگر دل باشد،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

 سیدعلی صالحی

 در این رابطه " از تو درباره انتخابات سوال می کنند"

بعدن:

افتخار جبهه ی ما هیچ وقت به بی شمار بودن نبوده و نیست...ما یک نفر هم که باشیم دلمان قرص ِ جای دیگری ست...همین حالای ماجرا به عینه دیده ام که ما از شما خوشحال تریم چون به تکلیف انسانی مان عمل کرده ایم...اما شما نمی توانید خیلی خوشحال باشید چون در زمین ما بازی کرده اید و چون خدا آرامش حقیقی را در گرایش به حق قرار داده و شادی حقیقی را و خیلی چیزهای دیگر را...

 

 

آزادی رها شدن از اسارت هرچیز است الا تو

پاهایمان را روی زمین میکوبیدیم ، دست هایمان را در هوا پرتاب میکردیم و صدای مان را حواله همه سالهای گذشته و همه ی سالهای آینده میکردیم...حالمان خوب بود و این ترس از تنها بودن آنقدر کوچک شده بود و جای اش را به دوست داشتن و دوست داشته شدن داده بود که هرکسی رای بیاورد نمی تواند طعم اش را عوض کند...

فیلم

مگه نگفتین تنفر تبدیل به عشق میشه کوووووووووو

 

  

 

 

 

 

 سخت ترین جای زندگی شاید همینجا باشد که نتوانی کسی را که از او متنفری از زندگی ات حذف کنی و حتی این برای تو مجازات اخروی هم داشته باشد و من خودم را از اعماق وجودم مقصر این فاجعه میدانم اگر بیافتد...کاش اگر قرار نیست دولت مستقر عوض شود این اتفاق یکسره می افتاد و این تبلیغات میانه ی چهارساله شدت تنفر و انزجارم را بیشتر نمیکرد... 

 

 

 

 

 

 

کاش سواد نداشتیم حتی...

 

 

 

 

 

 به ی پیر مردی میگن چقد جواب همه ی سوالارو خوب و پخته و جامع میدی!

میگه من چون سواد ندارم فکر میکنم!

 

  

 

 

 

 

داستان کوتاه

 

 

 

 

 پس اینجوری شد که هر کی سواد و شناسنامه نداشته باشه نمیتونه لباس پادشاهو ببینه و اینجوری شد که مردم فکر کردن اگر بگن ما زیرساخت های دولتو نمیبینیم ،عبور از رکودو نمیبینیم ، نتایج ِ برجامو نمیبینیم و اینا بی سواد و بی شناسنامه ست!

پس برای اینکه کسی بهمون نگه بی سواد و بی شناسنامه چون اصلا ادبیات پادشاه و اطرافیانش اینطوریه بیاید بریم بگیم همه چیزو میبینیم! 

 

 

 

 

میلاد دخانچی

 

  

 

 

 

 boring

*چرا زودتر نشنیده بودم و ندیده بودم! میدونید چقد تو این حال درمونه!...داشتم به این نتیجه میرسیدم فقط من و چند نفر دیگه میبینیم پادشاه لخته!

 

 

 

  

 

 

 

هیچکس،فقط مرگ بیاید نقطه بگذارد ته دلتنگی

 

 

 

 

 غم از شانه هایم میرود بالا 

خم می شوم به شکستن ،در آغوشم میگیرد و نمی گذارد...نمیگذارد تمام شود ،نه خودش تمام شود نه من تمام شوم...میخواهد تا ابد همینطور هم رقصی کنیم پا به پا...

مدام در هیئت یک دوست قلبم را مملو میکند از خواستن چیزهایی که نمیدانمشان

دلم یک سفر دور میخواهد به جایی از عالم که همه جای اش حقیقت باشد جایی آنقدر شفاف که توضیح نخواهد علم نخواهد هیچ چیز نخواهد جز چشم هایی که میبیند و قلبی که احساس میکند...

عشق میتوانست فرهیخته تر باشد اینهمه ابزار سنجش نخواهد میتوانست شبیه اینهمه حس های رنگارنگ نباشد...من ِ کودک ِ از عالم بی خبر چه میفهمم کدام نوازش ِ دل از حقیقت عشق است کدام لمس ِ آرام یک نیرنگ...

بیا دست هایم را بگیر ، آرامم کن بگو،بگو به من که عشق وقتی بیاید با هیچ چیز اشتباه نمیگیرم اش...با هیچ کس...بگو خودش بلد است ،همه چیز را ،حتی خط های ناخوانای دلم را...

بگو خودش به وحدت میرساندم، خودش تمام قد می ایستد ، می رقصد ، حرف میزند ، انگشت به دهانت می گذارد ، خودش یک تنه آرامت میکند ، بگو آرامم میکند، بگو بلد است...

 

 

 

 

قرمز - آبی

 

 

 

 

 احساس میکنم جامعه ی ما بیش از هر چیزی نیاز به اخلاق داره  و اگر همه ی برتری های آقای رئیسی رو نادیده بگیریم فقط به خاطر این یک قلم که در رفتارشون عمیقا احساس میشه دعا میکنم ایشون روی کار بیان...

البته باید دید مردم دلشون میخواد به سمت اخلاقی تر شدن ماجراهای مملکتی پیش بریم یا هوچی گری ها و بی اخلاقی ها و من من کردن ها براشون هیجان انگیزتره...

قبول کنید موقعی که بازی ملی داریم  باشگاه ها باید به حاشیه برن باید برای تیم ملی بازی کنن باید لباس قرمز و آبی شونو کنار بزارن...

 

 

 

سلکشن رویا

 

 

 

 

 یکی دو سال از 92 گذشته بود اما هنوز از رئیس جمهور شدنش ناراحت بودم...علی الخصوص به خاطر برجام...هنوز کسی به 96 فکر هم نمیکرد که یک شب خواب دیدم دور دوم رئیس جمهور نشده بعد ناراحته و میگه من اولین رئیس جمهور یک دوره ای هستم!...اون موقع همین خواب کمی آرومم کرد و التیامم شد!

حالا اما منتظرم ببینم خوابم صادقه بوده یا نه! :))

 

 

 

 

 

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان