همه بچه های من

علی را لاستیک میکردم که صدای جیغ زینب بلند شد فکری بودم اول لاستیک این را ببندم و بعد گریه ی آن را بند بیاورم یا برعکس . هنوز در فکرکردن به اولویت ها به نتیجه نرسیده بودم که دیدم زینب را بغل کرده ام و میان بغلم تابش میدهم .مادر که باشی همین است دیگر.علی الخصوص که هوس دو قلو هم کرده باشی!

زینب را گذاشته بودم روی شانه ام و تکان تکان ش میدادم وبا دست دیگرم لباس های علی را تنش میکردم که محمد از خواب بیدار شد و آمد بالا سر علی نشست ! خدای من با همان دست های شاتوتی اش تمام لباسش را قرمز کرده بود! سر صبح که هنوز علی و زینب خواب بودند با محمد رفتیم از حیاط کلی شاتوت چیدیم. وقتی برگشتیم طفلی آنقدر بازی کرده بود و سطل شاتوت را با خودش دنبال من کشانده بود که از خستگی خوابش برد . زینب کم کم روی شانه ام خوابش میبرد و تقلا میکردم بدون اینکه بیدار شود آرام بگذارمش زمین و بروم دست و صورت محمد را بشورم که صدای زنگ خانه آمد . زهرا زنگ خانه را یک بند میزند نه که قدش به زنگ نمیرسد تا آنجا که نفس دارد روی پنجه های پاش می ایستد و دستش را از روی زنگ بر نمیدارد تا در را باز کنم...زینب را سریع میگذارم زمین و علی را با دست راست بغل میگیرم و محمد را دنبال خودم میکشانم تا دم آیفون که در را باز کنم .

تا زهرا بیاد داخل دست و صورت محمد را میشورم و شربت آلبالوی زهرا را که گذاشته بودم تگری شود از یخچال در می آورم و میگذارم روی میز.زهرا که می آید انگار تازه سر صبح من شده! خوبی سر صبح به این است که بتوانی با کسی دو کلمه حرف بزنی البته نه که محمد نتواند حرف بزند اما خب محمد فعلا جز مامان مامان گفتن و بهانه ی بازی کردن بلد نیست خیلی حرف بزند.زهرا مثل بچگی های خاله اش هنوز از در نیامده تو واو به واو لحظه هایی را که با هم نبوده ایم تعریف میکند تعریف میکند و من کلمه به کلمه دلم برای ش قنج میرود ! کوچکترین حرکاتش را از قلم نمی اندازد !مثلا حتی اشاره میکند که وقتی وارد کلاس شد و چند قدم رفت جلو یادش آمد در کلاس را نبسته و برگشته که در را ببندد.البته من هر چقدر منتظر میمانم نکته ی مهمی راجب برگشتنش بشنوم او انگار نه انگار! میدانی برای زهرا همه ی اتفاقات ریز و درشت زندگی اش از یک ارزش و اهمیت برخوردارند!...

زهرا از زنگ اول تا زنگ تفریح دوم را تعریف کرده و من لباس های محمد را عوض کرده ام و زینب هم حالا از خواب بیدار شده که صدای مهدی و محمد حسن که بلند بلند با هم حرف میزنند و کوچه را روی سرشان گذاشته اند از پنجره ی آشپزخانه می آید . مهدی کلاس پنجم است و محمد حسن کلاس سوم.مهدی دروازه بان تیم است و محمد حسن فعلا توپ جمع کن تیم است .به مهدی گفته ام هوای محمد حسن را داشته باشد که یک وقت بچه ها مسخره اش نکنند! تیم تیمِ کلاس پنجمی هاست ولی برای اینکه خیالم راحت باشد به مهدی گفتم محمد حسن را تا ساعت دو نگه دارد و سرش را با توپ ها گرم کند که هم باهم باشند و تنها برنگردند خانه هم محمد حسن زودتر پا به توپ شود.

هوا کم کم تاریک میشود زهرا کمک میکند بند و بساط عصرانه را از حیاط ببریم داخل خانه .مربای شاتوت هم جا افتاده و فقط باید بگذارم کمی خنک شود.مهدی دارد پایین دیکته زهرا امضا میکند که بنویسد بیست . دست میکشم روی سرش و قربان صدقه اش میروم و او مثل همیشه ابرو بهم میکشد که قربان صدقه اش نروم چون فکر میکند محمد حسن حسودی میکند.محمد حسن را بغل میکنم و با کلی ذوق زل میزنم به چشم هایش و میگویم محمد حسن قدت بلندتر شده مامان میبینی شانه هات رسیده به نرده های حیاط!...

اینو وقتی هنوز خونه ی پدری بودم نوشتم

هنوزم برام شیرینه فقط الان با این شرایط به دومی هم نمی تونم فکر کنم چه برسه به ی جین!

۰ نظر

در پوست نگنجیدگی...

 

  

 

 

 مدت ها بود نرفته بودم سر ی کلاس بشینم و استاد شروع کنه ریز ریز مشکلات درونیمو طرح درس کنه و انگار من مخاطب خاصش باشم...اگر این لذتو مداوم تو زندگی تون نمیچشید اصلا به چه امیدی بدون راهنما زنده اید؟!

گاهی فکر میکنم مکان و زمان این کلاس ی راز بزرگه که هرچقدر هم فریادش بزنم  سیر نمیشم...

 - سّر الهی با بقیه رازها که میشه افشا شون کرد فرق داره و حتی با تبیین هم فاش هر کسی نمیشه -

 

  

  

 

۰ نظر

تو را ندیده ام و احساس میکنم زیبایی جهان در گوشه ای متوقف شده...

از الان برای بچم کتاب داستان خریدم ، هرچند خواهرزاده ی چهارماهم بهم نشون داده بچه تو این سن به کتاب مثل ببعی نگاه میکنه و مدام یورش میبره که کتابو بخوره!...اما خب بهترین کتاب بازها هم نهایتا به این آرزو میرسن که کاش میشد بعضی کتابارو خورد :))

اما اون کتابی که خیلی دوست دارم زودتر شروع کنم برای بچم بخونم تذکره الاولیاست...کتابای عرفان نظرآهاری هم...امیدوارم نپوکونم بچه رو...

دارم میمیرم از چشم انتظاری ِ دیدنش...و کبود کردن دست و پاش و خون مرده کردن لوپاش...هعی

۰ نظر

ذهنم آبستن یک دردسر تازه شده

بعضی از آهنگ ها را خیلی مراقبیم که بچه ها گوش ندهند

بعضی از فیلم ها را نمی گذاریم بچه ها ببینند

مراقبیم بعضی از صحنه ها را وقتی بچه ها هستند نگاه نکنیم

می دانیم اگر بچه یک بار این صحنه ها را ببیند دیگر از دست رفته...

راستی چرا این آهنگ ها و تصویرها روی خود ما این قدر تأثیر بد نمی گذارند؟

چرا خودمان با دیدن این صحنه ها از دست نمی رویم؟

چون بزرگ شده ایم و عقلمان می رسد؟

باید یک بلایی سر حس گرهای روحمان آمده باشد

بچه ها می آیند که یک بار دیگر این فرصت را در اختیار ما بگذارند که سِنسورهایمان را تعمیر کنیم

تا دوباره بدی ها را و زشتی ها را مثل روز اول حس کنیم

این متن رو خیلی وقت پیش از وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر کپی کردم...شاید خودخواهی به نظر بیاد اما هیچی به اندازه ی این آپشن ِبچه دار شدن خوشحالم نمیکنه...انگار قراره یک نفر بیاد و دوباره از نو تربیتم کنه...


دیر بخشیدن آزاردهنده ترین آزاریه که میتونید همدیگرو بدید...به همون سرعتی که دوست دارید خدا ببخشدتون دیگرانو ببخشید...علی الخصوص وقتی برای بخشیده شدن از طرف شما خیلی بی تابی میکنن...هنوزم دریا دریا گریه دارم


نمیدونم چه علاقه ی عجیبیه که مدام به تنهایی بیشتر پیدا میکنم و هی دیوارای دورمو بیشتر میکنم...هی آدمای بیشتری رو از دایره ی روابطم خارج میکنم ، احتمال اینکه این روحیه ،آثار این 9 ماه باشه هست اما...اما خودم احساس میکنم موضوع بغرنج تر از این حرف هاست...

مثلا یک نفرو به خاطر اینکه ی انیمیشن بی خود بهم معرفی کرد کلا لفت دادم و این نمونه ها انقدر زیادن که نمیشه تک تک شون رو گفت...اون چیزی که این وسط برام نگران کننده ست اینه که نسبت به خانواده و اقوام هم اینطوری شدم چه بسا شدیدتر...یعنی اگر بخوام عالم خودم رو تصور کنم ی نفری رو میبینم که ایستاده و داره مدام روی آدما خط قرمز میکشه...نه که بخواد بگه من بهترم و خودشیفتگی و اینا فقط خسته است از اینکه بخواد با کسی در مورد ی درست و غلطی که براش قطعی شده کلنجار بره...انگار بخواد وسط دو ماراتن برای کسی توضیح بده چرا تو مسابقه شرکت کرده چرا میخواد برنده بشه مسیر چیه و مقصد کجاست و داور کیه و...برعکس من همسر روحیه به شدت آغوش بازی داره و من البته تلاشی نمیکنم برای شبیه ش شدن جز اینکه بهش حسودی میکنم...


 

چرا اطرافیان نیاز عمیقم به مادرمو تو این شرایط درک نمیکنن...شاید تقصیر خودمه شاید باید از همون اول انقد خودمو مستقل نشون نمیدادم...من زیاد دیدم که دخترا بعد از ازدواج تا مدت ها مادرشون براشون آشپزی میکنه یا وقتی مهمون دارن مادرشون میاد براشون غذا میپزه اون وقت من توی همون اولین مهمونیای 10-15 نفری مثل  ی زن 50-60 ساله کدبانوگری از خودم بروز دادم...من توصیه اکیدم اینه که دخترا از همون اول اصرار داشته باشن نزدیک مادرشون خونه بگیرن و وابستگی خودشون رو حتی اگر ندارن به مادرشون نشون بدن...چون خیلی زود این نیاز به وجود میاد و علی میمونه و حوضش و حوصله ای که برای درخواست کردن ندارن...حالا دیگه وقتی دخترای هم سن و سال و هم شرایط خودمو میبینم که میتونن هر وقت خواستن برن خونه مادرشون یا مادرشون بیاد خونشون چاره ای ندارم جز حسرت خوردن...

۰ نظر

لعنت به اینهمه خودخواهی...

قاتل ستایش مجازات شد!!!مگه ستایش فقط ی قاتل داشت قاتل قاتل ستایش کی بود؟...هزار هزار نفر دست به دست هم دادن تا هم ستایش هم قاتلش قربانی بشن بعد فقط قاتل ستایش مجازات میشه...البته که همین چیزاست که آدمو مطمئن می‌کنه باید ی معاد و آخرتی باشه...و من میبینم اون میقاتی رو که ستایش و قاتلش وایسادن سرپل صراط و از دونه دونه آدمایی که زمینه این فاجعه و تباهی رو فراهم کردن نمی‌گذرن...لابد الان دوستان حزب اللهی فکر میکنن روی صحبتم‌ فقط با بی‌حجاباست و اون ماده هایی که باعث تحریک شدن قاتل ستایش شدن...

یعنی تویی که کاربر تلگرام شدی و هی باندو پهناشو بیشتر کردی و ۶۰ درصد اینترنت ایرانو ریختی پای تلگرام و اون مسئولای بی کفایتی که این چاقو رو از دست اون طفل از همه جا بی خبر نگرفتن بی تقصیرید؟یا همین منی که نکردم ی بار برم دم این وزارت بی صاحاب ارتباطات چهار تا قلمبه سلمبه بهشون بگم و اعتراض کنم؟خدا به هممون رحم کنه...

۱ نظر

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

-غم انگیزترین نوع دعوا و مرافعه اینه که بعد از دعوا طرف مقابلتو ببخشی اما خودتو نه!...

-با توجه به اینکه خدا وقتی منو آفریده به خودش تبارک الله گفته وقتی کاکائو رو آفریده چقد خودشو تحسین کرده!؟ی مدتی بود بچم تو خودش فرو رفته بود و سر در جیب مراقبت داشت از وقتی این بسته جدید شکلات تلخو گذاشتم تو یخچال و دور از چشم همسر میخورم انگار عروسیه اون تو!

-از اونجایی که نمیتونم در زمانی غیر از دقیقه ی 90 کارامو انجام بدم الان حتی ساک بچمو هم که باید از یکی دوماه پیش میبستم هنوز نبستم!یعنی همیشه احساس میکنم از کجا معلوم که واقعا به اون لحظه برسم شاید همه چی خوابه، الکیه(با لحن پنجعلی)!...ظاهرا در مورد مرگ و آخرت هم همین حسو دارم...

-از تلفن کردن بی نهایت فراری ام و از این مناسبتی زنگ زدنا و تسلیت و تبریک و جا خالی نباشه گفتنا و اینا...ی مدت به همسر گفته بودم اینترنت خونه رو قطع کنه و از هفت دولت آزاد بودم حالا فکرمیکنم باید بگم تلفن خونه رو هم قطع کنیم که کلا کسی ازمون توقع نداشته باشه!...

۰ نظر

بریز دور

رفته بودیم سوپری محل خرید، طبق معمول چند دور رگال فیلم هارو چرخوندم که ببینم چیز بدردبخوری هست برای خریدن یا نه!بین همه نهنگ عنبر 2 آشنا و قابل توجه بود که البته اون هم صرفا به خاطر نوستالژی های دهه 60 اش برام جذاب بود به همسر گفتم ،نگاهی به عکس جلد کرد و گفت مگه این عطاران همونی نیست که گفته بود برای اینکه مردم بخندن حاضرم فلان کارو بکنم...گفتم چرا :/ گفت من نمیگم نخر اما خودت دلت میاد بخری؟با خودم فکر کردم واقعا تا کی قراره تحریم نکنیم ی همچین آدمایی رو! چرا از خیلی چیزا بدمون میاد اما از لیستمون حذفشون نمیکنیم و باهاشون مدارا میکنیم واقعا خدا "قوه ی مدارا" رو برای این جور وقتا گذاشته رومون...

بابا ی اصطلاحی داره که هر وقت ی چیزی به نظرش بی خود و بدردنخور میاد میگه بریز دور فلان چیزو...بریزیم دور این بازیگرارو...اه

-فیلم "لکه" رو ببینید اگر ندیدید،قدیمیه اما خوبه

-مستند "قائم مقام"(جالبه همون کاری که منتظری برای سید مهدی هاشمی میکردرو رفسنجانی برای منتظری میکرد پیش امام،کاش میذاشت همون وقت نامه تو رادیو پخش بشه!)(دیشب انگار کن فیلم ترسناک دیده باشم تا 4 خوابم نبرد...میتونید تصور کنید کسی انقد به ولایت نزدیک باشه که درسشو بده و قائم مقامش بشه بعد اینطوری چپ کنه؟!وای به حال من و امثال من)

-"فهرست مقدس"م خوب بود لذت بردیم ی ایرادایی داشت که حالا فعلا قابل اغماضه...

۰ نظر

به همین سادگی که میبینی!

ی بنده خدایی تعریف میکرد همیشه به نوع ابراز متفاوتی برای محبت کردن فکرمیکنم

مثلاً ی بار با کلی شوق و ذوق از همسرم پرسیدم بزرگترین لذت مادی تو چیه؟این سوالو پرسیدم درحالی که بیشتر میخواستم جواب خودمو بهش بگم که فکر میکنم برام فرقی نداره لابه‌لای ابرا باشم یا تو ی زیرزمین تاریک، نون پنیر بخورم یا جوجه کباب آبشار،فرقی نداره کجا باشم وچی بخورم و چی بپوشم هرجا و هر وقت تو کنارمی احساس میکنم لذت از زندگی تا مغز استخوونم فرو رفته!بزرگترین لذت مادی من تو دنیا تویی حتی صدا کردن اسمت...

اما تا این سوالو پرسیده بود همسرش با بی اعتنایی گفته بود چه می‌دونم چقدر سوال فلسفی می‌پرسی...

می‌گفت نفهمیدم چی شد که همه چی از تو ذهنم پرید که اصلا چرا این سوالو پرسیده بودم...زدم به شوخی و لابه لای صحبتا گفتم بزرگترین لذت من خوردنه و...

چه جوری دلداریش میدادم که مهم نیست!میگفتم پیچیده ش نکن زحمت نده به خودت ی قورمه سبزی براش درست کن می‌فهمه دوسش داری!؟خب اون تصورات شاعرانه تری از ازدواج داشت...

۰ نظر

نهایتا روزی یکی دوبار :))

خب انقد که همیشه جیغ جیغو و پر حرفم و غرغرو ،ناراحت بودن و سکوتم خیلی دیده میشه (در واقع برای ی زن از جنس من غرغر کردن  یعنی خوبم خوشحالم و اینا)وهمسر هم همیشه نگرانه که نکنه از دست وی ناراحتم که بق کردم ی گوشه و جیغ جیغ نمیکنم...در واقع ی عذاب وجدان ذاتی داره که نکنه از دستش ناراحت باشم!

منم همیشه نگرانم که نکنه ی روز وی دیگه نگران این قضیه نباشه و براش مهم نباشه که چرا و از دست کی ناراحتم...

اولین راه حلش اینه که لوثش نکنیم و انقد تند تند بق نکنیم ی گوشه!

۰ نظر

در زیر سایه مژه ات خوابم آرزوست!

من هیچ وقت آدم گوشی دست گرفتن و قل خوردن تو شبکه ها و کانالا نبودم ،حتی خیلی از دوستانمو بی رحمانه به خاطر نداشتن تلگرام و اینستاگرام و این مزخرفات از دست دادم اما قطعا چیزای بهتری به دست آوردم که راضی ام...با اونایی که میدونن دارن پول میریزن تو جیب اسرائیل اما زورشون به خودشون نمیرسه کاری ندارم، بیچاره اونایی که فکر میکنن دارن تو تل و اینستا و این مزخرفات فعالیت فرهنگی میکنن!


-آقایون غیرتو مثل حسادت درون خودشون حس میکنن یا به وجودش میارن؟

-حس میکنن

-مثلا چه وقتایی؟

-مثلا وقتی کسی بهت میگه تو!...

مثل اون روزی که یهو از انتشاراتی اومد بیرون و من هاج و واج با اصرار میپرسیدم چی شده و با غصه گفت بهت میگه تو!...


استرس لحظه های آخر شروع شده از به هوش بودن و دیدن همه چیز ی جور میترسم و از بی هوش بودن و ندیدن ی جور...


سیسمونی تقریبا تموم شده...


وقتی میخواید از کسی انتقاد کنید یهو همه ی کاراشو زیر سوال نبرید چه بسا انقد از خودش ناامید بشه که انگیزه ای برای اصلاح براش نمونه...دونه دونه ،با فاصله ،لای چهارتا تعریف و درکت میکنم بگید...اگر براتون مهمه که موثر باشه اگر نه که میتونید هرجور خواستید بشوریدش بزارید کنار و همه ی خوبیاشو ندیده بگیرید...دیابتی آ زخم رو تنشون دیر خوب میشه...یهو دیدی زخمو با جاش قطع کردن انقد که خوب نشد و بزرگ و بزرگ تر شد...من روحم دیابت داره انگار... 

۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان