چهارشنبه

تو رویاهام ی زن سالخورده ی پینگ پنگ بازی هست که هرچند بیشتر موهاش سفید شده اما زمنگیر نیست و از تک و تا نیفتاده...

عاشق اهل بیته اما اعتقادی به ولایت فقیه نداره میگه داری چی میخونی؟ میگم زندگی سردار همدانی به روایت همسر ،تو سوریه شهید شدن. با ی لحن انتقادی میگه سوریه؟؟ قبل از اینکه چیزی بگه از موضع خودش پیش دستی میکنم میگم برای دفاع از حرم حضرت زینب.میگه آخه!...! بلافاصله لب میگزم و میگم به حضرت زینب اعتقاد ندارید!...بله به نظرم حتی اگر اونهمه انسان مظلومم اونجا نبودن دفاع از حرم آهل بیت ارزش هزار بار شهید شدنو داره...

به ننه که حالا کمی هوشیار تر شده میگم که من فسقل خانو برای هیچی و هیچکس تنها نمیزارم برم جایی فقط به خاطر شما از صبحه گذاشتمش پیش مامان اومدم بیمارستان پیش شما...نمیگم که منت بزارم میگم که پیرزن محبوبم بدونه خاطرش چققققدر عزیزه...

کاش بهم نگفته بودن تعریف کردن از آدما خرابشون میکنه اونوقت همه جا و همه وقت و با همه کس از دونه دونه خوبیات میگفتم...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان