جهان به اعتبار خنده تو زیباست

خواهرم میخواست با دوستش بره حسن آباد کلاس

پدرم شرط‌گذاشت یا توام با خواهرت میری و دوتایی

یا خواهرمم اجازه نداشت بره

دوم دبیرستان بودم و خواهرم اول دبیرستان

دلم برای آبجی کوچیکه سوخت و قبول کردم برم

اما تماما غر!

تو مسیرم از غر زدن دست برنداشتم

که کدوم عاقلی هر چهارشنبه اینهمه راهو میاد یک ساعت سر کلاس بشینه و برگرده

.

.

.

اون شرط پدر تمام مسیر زندگیمو تغییر داد...

چهارسال بلااستثنا هفته ای یک روز، برای یک ساعت کلاس، مسیرهای طولانی‌رو رفتم مگر اینکه پدر به خاطرمسئله ای اجازه ندادن!

وقتی به این فکر میکنم که اگر پدر شرط نذاشته بود چی میشد اشکم در میاد

این فقط یک برش چند ثانیه ای از ولایت پدر بود .برای این همه عمر و ثانیه های سرنوشت سازی که زندگیمو ساخت چطور قدرشناسی کنم!...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان