دوستم داری میدانم باز دوست دارم که بپرسم گاهی

خانما تو یک اتاق بودیم و آقایون اتاق کناری و بچه ها در رفت و آمد

سارا تازه فال انگشتی یاد گرفته بود

اومد گفت اونی که دوسش داری کیه گفتم داییت(همسرجان)

هی شمرد و شمرد

رسید به انگشت وسط گفت بشکون اگر بشکنه صدا بده یعنی اونم تو رو دوست داره

شکستم صدا داد خندیدم

گفتم برو از دایی هم فال بگیر

رفت برگشت

همونطور سرپا و از دور داد زد

زندایی، دایی دوست داره

آب شدم!

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان