یانگوم من!

امتحان دارم اما بنا نداشتم غذا درست نکنم به خصوص که قارچ‌داشتیم و باید زودتر مصرف میشد که خراب نشه،همسرجان بدون اینکه خودش بدونه یانگوم شد و بازم من یاد حمیدوفرزانه افتادم! خلاصه که رفت آشپزخونه و همزمان فسقل خان رو هم نگه داشت که من درس بخونم.هرچند تا همین جاشم شرمنده کرد منو ولی نهایتا با هنرنمایی ش تیر آخرو زد...همبرگر با ذرت و قارچ و پنیر پیتزا

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان