فرزانه سیاهکالی مرادی

داشتم بلند بلند هق هق میکردم ،زار میزدم،همه ی غمهای دنیا آوار شده بود روی سرم انگار،فسقل خان فکرمیکرد دارم باهاش بازی میکنم ادامو در میورد و‌بلند بلند میخندید...فقط یک شب به خاطرش بیدار بودم و دل نمیکندم که ببندم کتابو و بخوابم ،شب دوم انگار چیزی رو که یک انس هزار ساله داشته باشم باهاش تموم شده بود...بمیرم برای فرزانه که سه سال قهرمان این کتاب ،زندگیش بود...

به این نتیجه رسیدم که فقط چیزایی مثل انار و آسپرین و حجامت خونو رقیق نمیکنه،زندگی نامه شهدا به روایت همسر هم همین کارو میکنه...رقیق...خیلی رقیق.

امروز میخوام به نیت پیامبر ص و امام حسن و البته حمید و فرزانه آش نذری بپزم...این کاریه که من هر مناسبتی بهش فکر میکنم اما نمیدونم چرا نمیشه و تنبلی میکنم،این کتاب یک جور خاصی استارت آپم هست...دیگه چی بگم که برید همین الان تهیه کنید بخونید؟؟

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان