لن ترانی

بار اول همه چی خوب بود با کاروانی رفتیم که ۱تومن میگرفت مثلا لاکچری بود اون موقع!ی زمین هکتاری نزدیک حرم گرفته بودن و داربست و برزنت و موکت و گرمایش و سرویس و ماشین لباسشویی و غذای ایرانی برای هر وعده و طول سفر هم انقدری بود که حتی دو سه روزم بعد از اربعین موندیم و زیارت های خوبی هم روزیمون شد...من و همسر مسئول ی گروه ده نفره از دخترخانومای مجرد هم شدیم تعداد متاهل ها کمتر بود...گروه تو مسیر پخش و پلا شد و طبیعی هم بود چون سرعت و زمان استراحت فردفرد آدما اونجا متفاوته و نمیشه هماهنگ شد،نهایتا میشه گفت اسکان نهایی شب عمود فلان،بماند که الان فقط هزینه مرز تا نجف و برگشت حدود یک تومن میشه بدون هیچ خدمات کاروانی ای.

من متاسفانه از همون بعدازظهری که حرکت کردیم دچار استخوان درد شدید شدمو شب هم نتونستم بخوابم و از همون اول پیاده روی با مشکل جسمی شروع شد به قدری که گمونم نیمی از راهو با ماشین رفتیم و من مدام در حال غر زدن بودم...برای همسر توقف های مدام من خسته کننده شده بود و براش باور پذیر نبود که من موکب به موکب دنبال حمومی که دوش داشته باشه و آب گرم انقد بگردم ،نهایتا همسر عصبانی شد و دعوامون شد و من مثل بچه  ها گریه میکردم و دنبال تنها برگشتن به ایران بودم!!:)))که البته بعد از کمی دوری از هم و استراحت، همسر صدا کرد برم بیرون و نشستیم کنار موکبا و چایی عراقی خوردیم و به دعوامون خندیدیم

چیزی که منو به شدت عصبانی‌کرده بود طعنه زدن های زنهای عرب بود...من با هر ضربه یا هولی که میدادن عصبی تر میشدم و نگه داشتن حرمت زائر بودنشون برام خییییییلی سخت تر میشد...و از اون طرف هم عذاب وجدان میگرفتم که اینا زائر امام حسین هستن و کوچیکترین نگاه چپ بهشون ممکنه دودمانمو به باد بده...

مشکل بعدی یک زوج از همسفرها بودن که به شدت حواس منو از جهات مختلف به خودشون جلب میکردن وارد جزییات نمیشم همینقدر بگم که احساس میکنم سفر اولم وقف اینا شد تا پیاده روی و امام حسین...هعی...و این بدترین قسمت سفر بود که همه جاشو فراگرفته بود!...

سفر دوم با کاروانی رفتیم که نامردا با اون همه هزینه دریافتی(۸۰۰تومن)هیچ خدماتی که نداشتن هیچ موکب نجف و کربلا رو هرکدوم به فاصله سه کیلومتر گرفته بودن!و بدتر از اون اینکه مسئول خانوما یک خانوم باردار بود که یکی باید خودشو جمع میکرد!و البته که بنده این بار هم هرچند خدا کمک کرد پیاده رفتم اما با ورود به کربلا و خوابیدن جلوی درب اتاقی که به بیرون باز میشد (موکب کاروان)شدیدا مریض شدم و رفتار مسئول کاروان مضاف شده بود به طعنه زدن های زن های عرب و دوری موکب از حرم که همه اسباب له شدن اعصاب من میشدن!

این مسائل در کنار سختی های دیگه مثل گوارش و تاول و استخون درد خیلی ضعیف و عصبیم کرده بود...در حالی که همسر تو این شرایط خیلی ریلکس بود و معتقد بود خاصیت این سفر سختی کشیدنه...بماند که سختی برای همسر با توجه به جمع کردن لوس بازیا و غرها و عصبانی شدن های من صد چندان بود.

من هر دو باری که از این سفر برگشتم حس نیاز به توبه و ندامتم از کرده ها خیلی بیشتر از حس ثوابم بود! اما خب با همه ی این سختی ها و‌با اینکه هربار اومدم یک هفته نتونستم از رختخواب بیرون بیام و مادرم ازم پرستاری کرد وصف من از این‌پیاده روی اینه که؛

حقیقتا جز زیبایی ندیدم...و اینکه باورم نمیشه امسال هم نرم...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان