من ملکه هستم؟!

دلم میخواد از همین حالا تا وقتی همسر برمیگرده یکریز گریه کنم،بله من مثل یک طفل شیرخواره وابسته و دلبسته و چسب همسرم هستم،شاید به نظر خیلی ها این اندازه وابستگی چندشناک باشه،اما برای خودم ترسناکه!

من به جای اینکه وقتی همسرم کاری برام انجام میده لذت ببرم ،میترسم که نکنه ی وقت در نبودش دست و پا چلفتی باشم!...چیزایی مثل رانندگی،ارورهای کامپیوتری،هنگ کردن گوشی،پیدا کردن آدرسا و حتی گاهی ارتباط های اجتماعی مثل خرید و...نمیدونم منظورم واضحه یا نه...متاسفانه یا خوشبختانه همسر هم به شدت علاقه داره تو زمینه های مختلف کارامو انجام بده،و این موضوع روز به روز داره منو از مستقل بودن دور میکنه!البته من ازاین نوع خدمات رسانی های مهربانانه اش که بهم حس ملکه بودن و دم دستی نبودن میده لذت میبرم اما با اینهمه وابستگی چه کنم؟؟؟از ضعیف شدن میترسم...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان