ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما

خب خاطرات سفیر انقد برام مهیج شد که نتونستم به قرار روزی سه چهار صفحه پایبند بمونم و تمومش کردم!حالا جای خاطرات سفیر چی بخونم که لابه لای کتابای سنگین تر خستگی در کن باشه برای ذهنم!؟

دارم به سه مسیر فکر میکنم ارشد گرایش های هنر ،ارشد گرایش های علوم تربیتی،معلمی تو مدرسه

هنر ادامه معماری محسوب میشه و خب من تخصص و البته هنر رو دوست دارم...

علوم تربیتی هم به درد دنیا و آخرتم میخوره انشالله!نه اینکه هنر نمیخوره!اممم حوصله شرح قصه نیست!

از کنکور دادن و رتبه نیاوردن میترسم...اونم با این تعداد کم ظرفیتا...

از طرفی هم از الان غصم گرفته که اگر بخام ارشد بخونم باز هم مطالعه آزادم تا حدود زیادی متوقف میشه!

انقد درس خوندن برا همسر راحته که توهم برم داشته منم میتونم!البته خودشون که میفرمایند درس نمیخونن مدرک میگیرن!مثلا توقع دارن روزی ی مقاله بدن و ۲۴ ساعت آزمایشگاه باشن که اسمش درس خوندن باشه!

مدرسه رفتن از همه به اوضاع و تکلیف و حقیقت زندگیم نزدیکتره ظاهرا، اما طمع مدرک و کارای بزرگ بزرگ کردنو کجای دلم بزارم...

واقعا خجالت آوره آدم تو ۳۰سالگی به هدف آینده اش فکر کنه!

مثل اون بنده خدا که میگفت من تو چل سالگی دارم به این فکر میکنم که بزرگ شدم چیکاره بشم!:)

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان