تو مپندار که خاموشی من...

واقعا چرا نمیتونم ی تصمیم قاطع بگیرم و خیالم راحت باشه که پشتیبان دارم و ابرو باد و مه و خورشید و فلک چوب لای چرخم نمیزارن...

چرا اگر پشتیبان ندارم خدا بهم تخفیف نداده که حداقل آیه های یاس نداشته باشم...

خیلی نیاز دارم ی نفر بیاد بهم بگه میتونی،کم بیاری ام خودم کمکت میکنم...ی نفر که توانایی هامو نشونم بده.اگر یادم رفته یادم بنذازه...

همیشه از آدمایی که بهم حس ناتوانی القا میکردن بدم میومده...و چقد دلم میخواد برم بزنم تو گوششون...و بهشون بگم ناتوان تویی که نمیتونی به ی انسان با ایییییین همه توانایی و استعداد توانایی هاشو نشون بدی نه ناتوانی هاشو...ناتوان تویی که هیچ نور امیدی رو در دل کسی که دغدغه ی رشد داره و از سراشیبی پیر شدن و به تکرار افتادن و دور شدن از اجتماع و پیدا نکردن دوستان حقیقی تازه ترسیده روشن نمیکنی...

خیالت راحت حالا انقد ترسیدم که حتی توان مبارزه و ثابت کردن خودم رو هم ندارم...

پ.ن :چقد عصبانی نوشتم،ولی این فقط آتشی بود که شعله گرفت و فرو نشست و من همچنان به این آدمای زندگیم لبخند میزنم!

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان