جسممان میرفت اما روحمان می ایستاد

خیلی حالم بد بود و بین اون همه بهونه برای گریه کردن وقتی از جلوی شیرینیا رد شدیم و به بستنیا رسیدیم بغضم گرفت و نزدیک بود همون جا گریه کنم...دست رو هر چی گذاشتیم شیر* داشت...

همسر بنده خدا هی میپرسید میوه چی دوست داری برات بگیرم...آقا اینا بهانه بود...شکمو هستم نه انقد که برای بستنی نخوردن اشکم در بیاد!

ذلم غار میخواد و کاش میشد از تو غار به خدا رسید!

*فسقل خان به پروتئین گاوی حساسیت داره.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان