تقدیر را به نفع تو تغییر میدهند اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر...

بچم غلت زدن یاد گرفته و برا خودش با صداهای عجیب آواز میخونه،جیغ زدنو با تن صدای مختلف تمرین میکنه و پارچه و پلاستیک و کاغذ از جویدنی های مورد علاقشن،به زیبایی و دلبرانه تو بغل غریبه ها بغض میکنه اما مثل ی مرد جلوی گریه خودشو میگیره و وقتی تنهاییم دلی از عزا در میاره...

موقع غذا خوردن ما به لبهامون نگاه میکنه و ادای جویدن در میاره و قشنگ ترین لبخند ها رو وقتی میزنه که من و پدرش رو در کنار هم و در تماشای خودش میبینه!

برای اینکه ترغیبمون کنه به بازی کردن با خودش با دل ضعفه و غش غش میخنده،موقعی که چیزی رو بهش نزدیک میکنیم میمیک صورتشو مصمم میکنه و دستاشو با جدیت جلو میاره که اون چیزو بگیره،غایت همه چیزو خورده شدن توسط خودش میدونه!

خونه ای که نوزاد نداره...اااااام....چی داره؟؟؟؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان