کارم چو زلف یار پریشان و درهم است

کتاب حدودا 600 صفحه بود و همسر از نمایشگاه برام خرید(یعنی امسال حتی نمایشگاه هم نتونستم برم...)

400 صفحه شو تا وقتی خونه ی پدری بودم خوندم...

رسید به ماه مبارک و دلم نمیاد اوقاتم به خوندن اون رمان طی شه...هرچند که خونه ی خودمون فراغ بال ِخونه ی پدری رو هم ندارم

توی دو هفته سه بار سرما خوردم و دو بار به سرم زدن رسیدم

بچم ازم گرفت و چه سخت بود اون شبی که از غصه ی بالا نرفتن تبش...

عادتم بود وقتی ی صفحه از دفترم خراب میشد باید میکندمش از نو مینوشتم...یا اگر مسئله ای رو حل میکردم و به جواب نمیرسیدم اهل چک کردن راه حل و اصلاح نبودم از نو شروع میکردم حل کردنو...حالا این عمر ِ خراب شده رو چه کنم با این عادت بد...

با زندایی که سه تا بچه داره در مورد به روز بودن صحبت میکردیم که خیلی واجبه برای تربیت فرزند...من اما احساس میکنم از ایام خودم هم عقب افتادم،چه جوری میشه به روز بود :کتاب خوندن کافیه؟کتابا که خودشون تاریخ گذشته ان!فیلم دیدن؟!چه فیلمایی؟فیلمایی که نهایتا با قوه ی تخیل ساخته شدن و الزاما فرضیه ها به حکمی که صادر میکنن منجر نمیشن؟!...چه طوری میشه تو جامعه بود و حشر و نشر داشت و آلوده ی جامعه نشد و به روز بود...باید برم توی ی اجتماع حقیقی(و نه مجازی)اجتماعی که حالمو خوب کنه...به روزم کنه...خدایا توی همین مهمونی ت دستمو بگیر...این خواهش ِی مادر ِ عمیقا غصه داره که زورش به خودش نمیرسه و نگران امانتیه که دستش سپردی...

یکی از پسرای فامیل داره به سن بلوغ نزدیک میشه و حیرونیم که چه کنیم برای کمک کردن بهش!؟

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان