که تویی کز جهان سزای منی

لابد هرکسی در زندگی اش یک اتفاقی افتاده که هربار یادش میافتد انگار کن زلزله آمده باشد در تن ش و آوار ریخته باشد بر سرش همانقدر استخوان شکسته و آواره...لابد

من اما هر بار یاد اتفاق زندگی م میافتم از خودم میپرسم چرا بعد از اتفاق خودم را از زیر آوار بیرون کشیدم؟که چی؟...ارزشش را داشت؟...چرا زنده ماندم-باتقلا- که حالا شرمنده ی خودم باشم؟...چرا دوام آوردم؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان