نازک آرای تن نازگلم

البته خودمم متحیرم که این آرامش از کجا سرریز میشه تو زندگیم در حالی که شبا با چشم نیمه باز میخوابم و مدام حواسم به شمارش نفس های ی طفل صغیره...و گاهی باید تو گاوگیجه ی خواب آروغ بگیرم و پوشک عوض کنم یا از همه سخت تر کشف کنم علت گریه الان چیه و با گریه ی چند دقیقه پیش چه فرقی داره؟...

البته که گاهی چند ساعت طول میکشه این طفل صغیرو بخوابونم اما تا خوابش میبره آخ که دلم تنننننگ میشه برای بغل کردنش...وچقدر شنیدم از پدرش که انقدر فشارش نده گوشت تنش آب میشه!...

یا اینکه وقتی از حموم میاد و روسری سرشه چقدر جای دختر نداشتمو پر میکنه...

حالا دیگه خواب به معنای گذشته اش برام لذت نیست...و اینو کسی نمیفهمه جز کسی که به شوق بوسیدن و نگاه کردنِ آن به آن کسی بیداری رو ترجیح داده...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان