ره ش

انقدر تو نقش لیا فرو رفتم که لی جی رو علا ببینم و هی بخوام حق به جانب باهاش دعوا کنم و نسبت بهش ی لجیتی داشته باشم!!

روز اول که خواستم بخونم گفت مگه با هم نخونیم؟گفتم نه رسم الخط امیرخانی رو باید دید!(وقتی با هم کتاب میخونیم یکی در میون فقط شنونده ایم...)ولی الان پشیمونم کاش باهم خونده بودیم و انقد تنهایی تو فضای کتاب فرو نمیرفتم!

بعد از پایان:این رمان و از امیرخانی ندید میگرم!چی بود این!؟حداقل من دوسش نداشتم...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان