آفریدند تو را مادر عالم باشی

تمام این نه ماه سختیا و خستگیاش داره به این امید میگذره که آخرش سبک میشم و استراحت میکنم...چیزی که البته هیچ تازه مادری بهم وعده شو نداده و هر کی رسیده گفته بخواب که وقتی بیاد نمیزاره بخوابی!

نه فقط به خاطر گریه و وابستگی نوزاد...خواهرم میگه شبا انقدر بهش نگاه میکردم که نمیتونستم بخوابم...از شوق...

من بین اینهمه حس متضاد احساس مرگ میکنم!شما اگر قرار بود نصف وجودتونو بریزید تو ی ظرف دیگه همین حسو نداشتید؟

این بزرگترین تبعیضیه که در خلقت زن و مرد میبینم...مردها هرچند اسم و رسم پدری رو به دوش میکشن اما...کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل ها...زن در کدوم نشئه خلقت به این برتری رسیده...شاید اعتبار یک زنه که به این همه زن...آخ...

میخوام بهتون بگم بزرگترین ظلمی که به زن شد این بود که مادر شدنش رو به تعویق انداختن...و البته هیچ برهانی براش ندارم الا همین که برید مادر شید...

دلم برای جزئی ترین جزئیات زندگی م تنگ شده!برای حس ِ خوندن یک شعر برای یک آشنا...برای چکیدن یک قطره اشک روی چادر مشکی م وقتی چشمامو با همه ی شوقش برای دیدن ضریح انداخته بودم پایین...از خجالت...برای لحظه های بوسیدن مادرم قبل از خواب...تا همین سن 25 سالگی!...

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان