چه کنم با این غم

 

 

 

یکی از بزرگترین مشکلاتم در مواجهه با خونه داری اینه که گاهی احساس بیهودگی میکنم،کاری که طبق عقایدم باید بهش مثل عبادت نگاه کنم!...

اخیرا دوبار خواب دیدم که سه تا شخصیت موثر در زندگیم بهم میگن درستو ادامه بده(پدرومادر و دایی همسر)

همسر هم گاهی به وجدم میاره برای راه اندازی ی مجموعه مثل اوج و یادگرفتن پرزی و موشن گرافی و اینا...

فکر بچم و اینکه چقدر ممکنه وابستگی فیزیکی بهم داشته باشه مستاصلم میکنه برای فکر کردن به هر کاری...وگرنه مدرسه رفتن برام اولویته...

بزرگترین مشکلم اینه که هیچ کاری نمیتونه مستمر درگیرم کنه و فقط چند وقت یک بار میتونم برم سر ی کار و کنتراتی انجامش بدم و تمام...و هر کاری در صورت استمرار کلافم میکنه و حوصله و خلاقیتمو سر میبره...

نمیدونم چرا مثل دونده ای که پشت خط شروع ایستاده مدام منتظر سوت شروع هستم و هیچ سوتی نمیشنوم...کانه خیال میکنم بانگ موت قراره زندگیمو شروع کنه...


ی کلیپو برای چند نفر فرستادم حالا فهمیدم اشتباه کردم انقد سخته برام برم عذرخواهی کنم...چه جوری بقیه انقد راحت توش غور میخورن...


 چند تا برنامه تلویزیونی که ارزش روشن کردن تلویزیونو داره...

جهان آرای یامین پور(ظاهرا آقای عراقچی منت گذاشتن سرمون قبول زحمت کردن امشب بیان جهان آرا سر برنامه ثریا که شرط گذاشته بوده مناظره ای نباشه میام!)

پایش(انقد حسودیم میشه به این جوونای موفق،استاد میفرمودن غبط خوردن نه تنها مستحبه گاهی بر انسان واجب است غبطه بخورد برای رسیدن به مراتب بالاتر)

سختانه(البته فقط ی قسمتشو دیدم ولی کلا چالش های دخانچی برام قابل تحسین و پیگیریه)

ثریا(مردمی تر از اونم مگه داریم...)

طرحی برای فردا (اصلا دیدن چهره حضرتشونم حال دلمو خوب میکنه)

عصرانه

کودک شو (البته سری قبلی ش،الان که بیشتر حاشیه ست)

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان