ذهنم آبستن یک دردسر تازه شده

بعضی از آهنگ ها را خیلی مراقبیم که بچه ها گوش ندهند

بعضی از فیلم ها را نمی گذاریم بچه ها ببینند

مراقبیم بعضی از صحنه ها را وقتی بچه ها هستند نگاه نکنیم

می دانیم اگر بچه یک بار این صحنه ها را ببیند دیگر از دست رفته...

راستی چرا این آهنگ ها و تصویرها روی خود ما این قدر تأثیر بد نمی گذارند؟

چرا خودمان با دیدن این صحنه ها از دست نمی رویم؟

چون بزرگ شده ایم و عقلمان می رسد؟

باید یک بلایی سر حس گرهای روحمان آمده باشد

بچه ها می آیند که یک بار دیگر این فرصت را در اختیار ما بگذارند که سِنسورهایمان را تعمیر کنیم

تا دوباره بدی ها را و زشتی ها را مثل روز اول حس کنیم

این متن رو خیلی وقت پیش از وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر کپی کردم...شاید خودخواهی به نظر بیاد اما هیچی به اندازه ی این آپشن ِبچه دار شدن خوشحالم نمیکنه...انگار قراره یک نفر بیاد و دوباره از نو تربیتم کنه...


دیر بخشیدن آزاردهنده ترین آزاریه که میتونید همدیگرو بدید...به همون سرعتی که دوست دارید خدا ببخشدتون دیگرانو ببخشید...علی الخصوص وقتی برای بخشیده شدن از طرف شما خیلی بی تابی میکنن...هنوزم دریا دریا گریه دارم


نمیدونم چه علاقه ی عجیبیه که مدام به تنهایی بیشتر پیدا میکنم و هی دیوارای دورمو بیشتر میکنم...هی آدمای بیشتری رو از دایره ی روابطم خارج میکنم ، احتمال اینکه این روحیه ،آثار این 9 ماه باشه هست اما...اما خودم احساس میکنم موضوع بغرنج تر از این حرف هاست...

مثلا یک نفرو به خاطر اینکه ی انیمیشن بی خود بهم معرفی کرد کلا لفت دادم و این نمونه ها انقدر زیادن که نمیشه تک تک شون رو گفت...اون چیزی که این وسط برام نگران کننده ست اینه که نسبت به خانواده و اقوام هم اینطوری شدم چه بسا شدیدتر...یعنی اگر بخوام عالم خودم رو تصور کنم ی نفری رو میبینم که ایستاده و داره مدام روی آدما خط قرمز میکشه...نه که بخواد بگه من بهترم و خودشیفتگی و اینا فقط خسته است از اینکه بخواد با کسی در مورد ی درست و غلطی که براش قطعی شده کلنجار بره...انگار بخواد وسط دو ماراتن برای کسی توضیح بده چرا تو مسابقه شرکت کرده چرا میخواد برنده بشه مسیر چیه و مقصد کجاست و داور کیه و...برعکس من همسر روحیه به شدت آغوش بازی داره و من البته تلاشی نمیکنم برای شبیه ش شدن جز اینکه بهش حسودی میکنم...


 

چرا اطرافیان نیاز عمیقم به مادرمو تو این شرایط درک نمیکنن...شاید تقصیر خودمه شاید باید از همون اول انقد خودمو مستقل نشون نمیدادم...من زیاد دیدم که دخترا بعد از ازدواج تا مدت ها مادرشون براشون آشپزی میکنه یا وقتی مهمون دارن مادرشون میاد براشون غذا میپزه اون وقت من توی همون اولین مهمونیای 10-15 نفری مثل  ی زن 50-60 ساله کدبانوگری از خودم بروز دادم...من توصیه اکیدم اینه که دخترا از همون اول اصرار داشته باشن نزدیک مادرشون خونه بگیرن و وابستگی خودشون رو حتی اگر ندارن به مادرشون نشون بدن...چون خیلی زود این نیاز به وجود میاد و علی میمونه و حوضش و حوصله ای که برای درخواست کردن ندارن...حالا دیگه وقتی دخترای هم سن و سال و هم شرایط خودمو میبینم که میتونن هر وقت خواستن برن خونه مادرشون یا مادرشون بیاد خونشون چاره ای ندارم جز حسرت خوردن...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان