به همین سادگی که میبینی!

ی بنده خدایی تعریف میکرد همیشه به نوع ابراز متفاوتی برای محبت کردن فکرمیکنم

مثلاً ی بار با کلی شوق و ذوق از همسرم پرسیدم بزرگترین لذت مادی تو چیه؟این سوالو پرسیدم درحالی که بیشتر میخواستم جواب خودمو بهش بگم که فکر میکنم برام فرقی نداره لابه‌لای ابرا باشم یا تو ی زیرزمین تاریک، نون پنیر بخورم یا جوجه کباب آبشار،فرقی نداره کجا باشم وچی بخورم و چی بپوشم هرجا و هر وقت تو کنارمی احساس میکنم لذت از زندگی تا مغز استخوونم فرو رفته!بزرگترین لذت مادی من تو دنیا تویی حتی صدا کردن اسمت...

اما تا این سوالو پرسیده بود همسرش با بی اعتنایی گفته بود چه می‌دونم چقدر سوال فلسفی می‌پرسی...

می‌گفت نفهمیدم چی شد که همه چی از تو ذهنم پرید که اصلا چرا این سوالو پرسیده بودم...زدم به شوخی و لابه لای صحبتا گفتم بزرگترین لذت من خوردنه و...

چه جوری دلداریش میدادم که مهم نیست!میگفتم پیچیده ش نکن زحمت نده به خودت ی قورمه سبزی براش درست کن می‌فهمه دوسش داری!؟خب اون تصورات شاعرانه تری از ازدواج داشت...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان