خستمه

احساس خستگی مفرط میکنم یعنی در طول روز نهایتا از انجام یکی دو تا کار برمیام مثلا ی غذا درست کردن و جمع و جور سطحی خونه و آشپزخونه...

حالا این وسط کافیه ی روز برم بیرون !باید 24 ساعت استراحت کنم تا خستگیم در بره!

تنها روزی که مثل فرفره کار کردم و تقریبا ی خونه تکونی اساسی رو از خودم و طفل معصومم کار کشیدم روزی بود که مادرشوهرم میخواست بیاد خونمون...:))

همون روز همسر پرسید یعنی مادرشوهر انقد ترسناکه و من گفتم حتی بیشتر...!

ولی موضوع اینه که تصورم این شده که رابطه عروس و مادرشوهر رابطه ی خطرناکیه و هر لحظه و به هر بهانه ای ممکنه به فنا بره و باید خییییییلی مراقبش بود!:))

+ نمیدونم چرا بین همه ی حرفای مهمی که برای زدن دارم کم اهمیت ترینشونو مینویسم!

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان