ممنون که از قاضی شدن نجاتم دادی...

شاید بیشتر از دو ساعت نشست که باهاش درددل کنم انقد نشست که کم کم دراز کش شد و انقد دراز کش گوش داد که دیگه نتونست پلکاشو باز نگه داره...هی صبوری تعارفم کرد و قضاوت نکردن و مقایسه نکردن...اما دل زن با این حرفا مگه آروم میگیره...حالا تنهایی تو تاریکی دارم هی با خودم حرف میزنم و هی به خودم بی تفاوتی تعارف میکنم...اما مگه میشه وقتی داری مادر میشی غصه ی مادرتو نخوری...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان