تو آمدی که بگویی...به گریه افتادی...

از بچگی سر هر نوزادی باهم دعوا داشتیم، خب معلومه که کی برنده ی دعوا بود و بچه رو بغل میکرد و به هیچکس نمیداد، من

اما حالا حتی اگر دعوا کنیم و من زورم بهت برسه و ازت بگیرمش فقط بغل توئه که آروم میگیره ، فقط تویی که ثانیه ای بدون تو بند نیست،فقط تویی که صدات نفست،نوازشت،صدای قلبت،بوی تنت آرومش میکنه،...من اما حداکثر کاری که میتونم بکنم اینکه دورادور برای خواهرزاده م بمیرم...چطور ممکنه سکسکه کردن ، آروغ زدن ،چشم باز کردن ، خمیازه کشیدن ، گریه کردن ِی آدم انقدر جذاب باشه فقط به خاطر اینکه انقد مینیمال و معصومه؟...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان