روزبه بمانی

از من چه مانده  بعد تو جز ناتوانی ام

جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام

بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای

ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش

حالا برای همچو تویی امتحانی ام

حال از نبرد بین تو اعتماد من

این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

باید بمیری و نگویی دلت کجاست

درسی که داده ای به من از هم زبانی ام

حالا که نیستی و نمی خواهیم بگو

حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من

برای کشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

برای این همه تن چه کنم

 

مدت هاست شبا بدون این پرده میخوابم...تابستونا مجبوریم کوچ کنیم وسط حال و زندگی مون تقریبا توی حال و آشپزخونه میگذره ،گهگداری صبا نور از این پرده میگذره و از اتاق رد میشه و به حال میرسه و بهم زندگی میده،نمیدونم چرا بعد از سه سال هنوز ییلاق قشلاق میکنیم و برای تغییر شرایط تلاشی نمی کنیم ، همیشه از این موضوع میترسیدم از اینکه بتونم شرایطو به راحتی تغییر بدم اما به خاطر عادت یا هرچیز دیگه ای سازش کنم و با شرایط کنار بیام...

 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان