من پریشان تر از آنم که تو میپنداری...

 

  احساس میکنم روحم دو تکه شده و من واقعا بخشی از وجودم را در عالم ِ نامعلوم ِ دیگری احساس میکنم

بخشی که دریافت هایش نگرانم میکند و پردازشش...آخ از پردازشش که نمیدانم چه خروجی روی دستم خواهد گذاشت...

از دیدن هر تصویر زشت و زیبایی واهمه دارم و از شنیدن هر گوش خراش و دلنوازی...اصلا من میگویم منی که از موسیقی چیز زیادی نمیدانم خیلی بیشتر از کسانی که مدام با موسیقی سرو کار دارند معجزه ی موسیقی و اسرارش را باور دارم ، آنقدر به تاثیر عمیق موسیقی ایمان دارم که حتی حاضر نیستم گوشم را به روی هر موسیقی باز بگذارم،حتی فکر میکنم یک موسیقی میتواند مسیر زندگی ام را تغییر دهد !کدام موزیسین اینقدر به موسیقی ایمان دارد؟

البته من سبزی را هم دست چین میکنم ،پاک میکنم ،می شورم و بعد میخورم چه برسد به موسیقی...:)

این روزها خوردن شیر و چای ِبه را جایگزین نسکافه و چای کرده ام ، نبات را جای گزین شکر ، به جای خوردن کاکائو وقت های دل ضعفه خرما میخورم!

حتی ناهار خوردنم تغییر کرده و به جای خوردن تخم مرغ عسلی با روغن زیتون، نان سبوس دار و پنیر و گردو میخورم،نه یخچالی دیروز را میخورم نه فریزری فست فودی...

البته از تخلف هایم هم بگویم که پودر پیاز را جایگزین سرخ کردن پیاز کرده ام، این را هر آشپزی میداند که چه تقلب بزرگی میکنم...

آویشن و دارچین را که خوراک اصلی ام بود به حداقل رسانده ام !و نمیدانم چطور توانسته ام اینهمه وقت ماست و پیتزا و لازانیا را بدون آویشن بخورم و ماکارانی و قیمه و لوبیاپلو را بدون دارچین...

از عوض کردن دکوراسیون خانه هر چند هفته یک بار دست برداشته ام و تقریبا مدت هاست جای میز تحریر و کتابخانه و تلویزیون و مبل ها را تغییر نداده ام البته این یکی به معنای واقعی کلمه دارد دیوانه ام میکند...چه طور توانسته ام؟؟

از رانندگی ،کاری که همسر در مخیله اش نمیگنجد چرا این همه دوستش دارم دست کشیده ام و کنار همسر نشستن را به هیجانات ِکوچک و دوست داشتنی پشت رول نشستن ترجیح داده ام، این یکی در عین سخت بودن آرامم کرده...شاید به خاطر اینکه برعکس وقتی خودم پشت فرمان مینشینم میتوانم با همسر حرف بزنم، میوه بخورم و بخندم حتی!

هنوز کارهای زیادی مانده که نکرده ام و تدوین برنامه ریزی ام برای نظافت ، مطالعه ، کارهای خانه ،رسیدگی به کارهای بیرون از خانه ،گذشتن از دوست داشنتی هایی که فقط خودم میدانم چرا باید از آنها دست بکشم ،هنوز ناتمام است و نمیدانم چرا تابستان برای شروع هرکاری اینهمه انرژی مضاعف میخواهد...

این تغییر سبک ِ زندگی به خاطر سختگیری هایی که بر خود ِ چارچوب نشناسم روا داشته ام در عین همه ی خوبی هایش مثل پوست ترکاندن است...دارم جوانه میزنم و این جوانه زدن کسی چه میداند با همه ی لذت هاش چقدر درد دارد...چقدر... 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان