گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

 

 

 

 همه چیز را در خواستگاری واکندیم...حالا که چند سالی میگذرد نشده چیزی پیش بیاید و رفرنسی نداشته باشد در آشنایی های قبل از ازدواجمان.یک جایی از بگو مگو ها گفتم اگر سر چیزی اختلاف داشتیم و یکی من گفتن ها و یکی تو گفتن ها قانعمان نکرد و تفاهممان نشد مرجع مشترکمان چی یا کی باشد؟!یک مرجع مشترک ِ دوست داشتنی برای هر دومان پیدا کردیم و قرار شد حرف حرف او باشد.یک جایی از همین زندگی آرام که همه چیز سرجای اش بود رسیدیم به اختلافی که اولش خنده دار بود نه من باورم میشد "نه گفتن های" او جدی باشد نه او فکر می کرد من اینهمه پاپی قضیه شوم و الاو بلا دلم بخواهد آن کار را بکنم...

ماجرایی که مرجع اختلافمان هم حرفی برایش نداشت...میگفت خودتان حلش کنید! نمیدانم شاید این مرحله ی سختری از ساختن زندگی باشد.چه کنیم!؟بنا را گذاشتیم به دوست داشتن.که تو بگویی من این کار را دوست ندارم اما چون خودت دوست داری قبول! و من بگویم این کار را دوست دارم اما چون تو دوست نداری قبول.

ماجرا به همین جا ختم شده و هر دومان دوست نداریم کاری کنیم که آن یکی دوست ندارد ، آن کار هم مانده روی هوا و ما حالا حالاها کلکل عاشقانه مان تمام نمی شود...

 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان