وحشی بافقی

 

 

 

 ن آن مرغم که افکندم
به دام صد بلا خود را 
به یک پرواز بی‌هنگام
کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر
نه پایی داشتم در گل 
به دست خویش کردم 
این‌چنین بی‌دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود
گریزانم که گر دستم دهد
از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می‌ترسم
که با چندین وفاداری 
شود لازم که پیشت
وانمایم بی‌وفا خود را
چو از اظهار عشقم 
خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرداول
به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت
ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی 
تشنه از آب بقا خود را

 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان