همه ی بچه های من

 

 

  

حالم خوب نبود...نه احساسم به آنجایی که باید میرسید نه منطقم...

نمیرسید به این معنا که احساسم پاسخی نداشت و منطقم آرام نمیگرفت، از هیاهو نمینشستن که همراهی مان لذت بخش باشد. یک تنش همیشگی میان انسان و منطقش...میان انسان و احساس اش...

کلاس هایم که شروع شد حرف زدن با "تینا"یی که فقط یک دهه از زندگی اش را گذرانده بود و من دوستش داشتم -خیلی دوستش داشتم- به زندگی دلم را احساسم را منطقم را گرم کرد...حالا وقتی میدیدم میتوانم تینای سرکش را که لحظه ای در کلاس بند نمیشد و تیکه پرانی هایش بند نمی آمد را با پای خودش بیاورم سر میزم که لابه لای جمع بچه هایی که دورم ایستاده اند و سوال های رنگ و وارنگ میپرسند گوش هایش را تیز کند به شنیدن دلم آرام گرفته بود احساسم پاسخش را لمس کرده بود و منطقم جای خودش نشسته بود...

حالا اما از همه ی اینها گذشته از دوست داشتن همه ی بچه های قد و نیم قدم گذشته دارم دلم را خوش میکنم به اینکه منطق اگر منطق باشد و احساس اگر احساس باشد باید دید با بچه های 10-12 ساله چه میکند!با آنهایی که هنوز نمه هایی از فطرت درونشان مانده و خودشان یا مادر و پدرشان نتوانسته اند به هر زوری دفنش کنند. 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان