باید فراموشت کنم ،چندیست تمرین میکنم ،من می توانم می شود ،آرام تلقین میکنم...

 

 

 

 صداش ،همین صدای معمولی میتواند تمام خاطرات تلخ زندگی را از بی مهری ها و فریادها در ذهنم بالا بیاورد و هی در سرم بچرخاند بعد من هی بخواهم او را به خاطر همه ی خوبی های بی مضایقه اش ببخشم

اما نتوانم...

اما هنوز صدای فریاد هایش لرزه ی کوچکی روی شانه هایم باشد...

اما هنوز فرار کنم از شنیدنش...

میدانید آدم یا باید خوب ِ خوب باشد برای کسی ، یا بد ِ بد 

آخر من چطور خوبی های بی اندازه ات را بنشانم کنار بدی های بی اندازه ات و هم بتوانم عاشقت باشم و هم متنفر...

تو میفهمی "دل" تکلیفش را نداند چه بلایی سر صاحبش می آورد...؟؟

نمیدانی

نمیدانی 

مثل همه ی چیزهایی که نمیدانی ،این را هم نمیدانی...

هرچند از این فاصله های افتاده میانمان فهمیده ای رنجیدگی ام آنقدر شده که هی کوتاه میکنم همه چیز را 

اینهمه اتفاق از روزی افتاد که ...نه! از روزی و لحظه ای نه!

بله البته اتفاقات لحظه ی حادث شدن دارند آن لحظه های کوتاه و آنی که مثل یک تصویر در ذهنت قاب گرفته میشوند و کوبانده میشوند جلوی چشم هات و من چقدر از این قاب های کوچک و بزرگ دارم جلوی چشم هام،اما میخواهم بگویم تو برای من اتفاقی را حادث نشدی من از بعد از آن که غم را و شادی را و همه ی حس های شبیه این را شناختم فهمیدم تو آن غم بزرگ زندگی ام هستی که نه میتوانم تبدیلت کنم نه میتوانم تمام ات کنم نه میتوانم فراموشت...تو و حرف هایت مثل سایه ، قدم به قدم روی سر منید روی دلم روی تصمیم هایم روی همه ی شادی هایم...همه ی شادی هایم را غم انگیز کرده ای ! باورت میشود؟

هزار بار خواستم شبیه ات شوم مثل یک آینه روبرویت بایستم که ببینی که منزجر شوی از شمایلت تو دیدی و هی از من بدت آمد باشد باشد باشد...

با اینهمه چقدر دلم برایت میسوزد...

دلم برای تنهایی های عمیق ات میسوزد...

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان