در فکر تبعیدی دگر هی سیب میچینم*

 

 

 

 

 دنبال سرنخ اشتباهم میگردم پیدایش نمیکنم و اینطور وقت ها

و اینطور وقت ها...

آدمیزاد است دل دارد میخواهد چنگ بیاندازد به سینه اش دلش را بکشد بیرون از قفس ،رهاش کند میان بیابانی که موش کور بیاید بخورد او را...من صاحب این دلی نیستم که...عاشقی را تا منتهی الیه از خودگذشتگی اش بلد نیست...بد است بد ِ بد ِ بد...


"من زنده ام" را شروع کرده ایم به باهم خواندن، کتاب ،خیلی خوشمزه شروع شده و همه ی حس های ِترش و شیرین و ملس ِکودکی و نوجوانی را تا به اینجایی که خوانده ام یکجا دارد...مثلا آنجا که درد مشترک خیلی دخترها را در مورد یاد گرفتن بزک دوزک میگوید...این کتاب را تا همین جایی که خوانده ام به برای با هم خواندن پیش مینهادم!!

این باهم کتاب خواندن ها آفت هایی دارد اما خوبی هایی هم دارد که اصلا به من چه زورتان کنم زن و شوهری با هم کتاب بخوانید.شما هم بلد باشید اول کاری نروید از "خط مقدم" ِشهید طهرانی مقدم شروع کنید...بروید از شازده کوچولوی تکراری شروع کنید بروید هم دیگر را اهلی کتاب خواندن کنید اول!


حال ِ فتنه گران 88 را عمیقا و از صمیم قلب درک میکنم ،در آن سال و آن روزها . و فقط خدا میداند حالای ماجرا چند تا فتنه را درون خودم خاموش کرده ام و چند بار از خدا مرگ آنی خواسته ام که نباشم و این چهار سال را نبینم...اما خوش به حال شما که باز یک عالمه مدینه ی فاضله دارید بیرون این مرزها و بد به حال ما که مدینه ی فاضله مان افتاده دست شما که نه بلدید آمریکا و اروپا از دلش بکشید بیرون و نه به حال خودش رهایش میکنید...


 تو به من گفتی هرگز و مرا غصه ی این هرگز

کشت...

 

 

 

*آتنا یوسف خان گرجی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان