من میتوانم میشود چندیست تمرین میکنم

نمیدونم چرا هربار با مقاومت میپذیرم اما بعد از وارد شدن به فضا حظ عجیب و غریبی میبرم...

فضای سکوت

فضای پرهیز(پرهیز از یک نوع مکالمه، یک نوع غذا،یک نوع واکنش)

فضای تنهایی

یک جور حظی که با دلشکستگی همراهه اما خواستنیه!

یک جور تناقض شیرین

یادمه چندین سال پیش ی جریمه برای خودم گذاشته بودم که حالا که اینجور کردی کباب کوبیده نخور! شاید یک سال خودمو جریمه کردم و نخوردم ،هنوز یادآوریش برام لذت بخشه...هرچند بیشتر کودکانه بود و پشتوانه نداشت...اما از اینکه میتونستم اراده مو به خودم ثابت کنم لذت میبردم...خدایی ش کائنات هم یاری کردن هی مجبور شم برنج سفید و گوجه بخورم!خیلی ام خوشمزه س!

خدای را سپاس که نزاشت گرده ها پاشیده شن!

امروز داشتم در مورد ولایت پذیری در قبال همسر گرده افشانی میکردم که یهو همسرجان یک درخواست نسبتا بی سابقه و عجیب ازم کرد...

اشرافی؟!

شک ندارم که خوی اشرافی گری در من هم نفوذ کرده اما خوی اشرافی گری دقیقا چیه؟حتی انقد باهام عجین شده که تشخیصش نمیدم!

مارک خریدن؟

به نظرتون ماشین ظرفشویی تجملاته؟

تبلت و لبتاب و گوشی ای که قابلیت نصب نرم افزارای بیشتری داشته باشه تجملات نیست؟

هدف و نیت معیاره؟همه گیر بودن معیاره؟شان اجتماعی معیاره؟

۶ نظر

باغی که به هر شاخ درختش قمری بود!سعدی

انقد که مدام خونه ام حس پرنده در قفس بهم دست داده همسر بعد از چند روز دیر اومدن امروز کمی زودتر رسید و خواست قفسم برده به باغی و دلم شاد کنه!اما نمیدونم چرا گشت و گذار یهو تبدیل شد به سر زدن به بابا در محل کارشون!یعنی همسرجان معتقدن از جلو در خونه و محل کار هرکس رد میشیم باید ی سرم بزنیم بهشون!شما خودتون خوشتون میاد؟؟؟...اینجوری شد که از پیش بابا که اومدیم غروب شده بود و فرصت گشت و گذار هم نبود همون دم که خواستم بیام بیرون و همسر داشت میگفت دیدی بابا چقد خوشحال شد که رفتیم پیشش تو دلم گفتم خب خدا!ی حواله ای از اون بالا بالاها بفرست دلمون خوش باشه لااقل!

رفتیم مسجد اونجا ۱۰-۱۵تا دختر ۱۶-۱۸ساله و کوچیکتر اومده بودن و پرسیدم گفتن ساعت کلاسمونه اما مربی نداریم...

منم که دارای مدرک بین المللی !!هیچی دیگه چکشو از خدا گرفتم حالا باید پیگیری کنم برا وصول!

ما از تو به غیر از تو نداریم نمنا،حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست

چند وقت پیش تو یک برنامه تلویزیونی یک مشاور کسب و کار(مذهبی) دعوت کرده بودن کارمندای دولت و سیستم رو به چهار دسته تقسیم بندی کرد:

۱-اونایی که اومدن کار کنن

۲-اونایی که اومدن دنبال روزی حلال

۳-اونایی که اشتباها و با گزینش غلط وارد سیستم شدن و ضعیف و ناکارآمدن

۴-خائنین

بعد در مورد ۳و۴ گفت که خب باید از سیستم خارج شن

اما با اجازه تون باید بگم هرچند کسب روزی حلال خیلی ستایش شده است اما ورود به کار با این نیت صحیح نیست و گروه دوم هم باید خارج شن!!

چرا چون اساسا این گروه به خاطر حلال کردن روزی شون کار میتراشن!همایش بیخودی جلسه ی بی خودی ،حتی خیلی از نهادهای فرهنگی اداره ها همینطوری سر پاست و جز صرف بیخودی بودجه کاری نمیکنن

هنوز دارم بهش فکر میکنم خیلی دسته بندی خوبی بودا!

چقد سخت میشه این غربالو انجام داد ،مگر اینکه خود کارمندا به دولت و ملت رحم کنن...

اقتضائات مبارزه با سرمایه داری

هوای خنک و مطبوعش تازه داشت جسممو رد میکرد و به روحم میرسید که قرار شد  برگردیم ،۱۰۰۰کیلومتر فاصله بود بین سرویس و ورودی و مسجد، تو همین فاصله ی ورودی-سرویس-مسجد  به صورت فسقل خان هی آب میزدیم که گرمازده نشه ،نهایتا هم هوا انقد گرم بود که وقتی سوار ماشین شدیم دست فسقل خان به محض برخورد با دسته ی کریرش سوخت و کمی هم تاول زد...نیم ساعت هم مسجد نبودیم!

برای خرید سوهان و خوندن نماز وارد فرعی یکی از مجتمع های خدماتی بین راه شدیم،که ظاهرا با اون عظمت برای ی نفر بود و سرمایه داری طور!نماز خونه و سرویس و محل تعویض کودک همه در یک فضای اختصاصی سر پوشیده بود با طراحی زیبا و دمای مناسب!تقریبا دو ساعت اونجا بودیم!

درسته که اساسا دین برای نفس زحماتی تدارک دیده که قوی بشه...اما خب کمی دقت در معماری و توجه به ضمیر شیرازی آدمها چیزی از دین کم نمیکنه خداییش!

هنوز دارم غصه میخورم که کاش یکم بیشتر مونده بودیم جمکران...

 پ.ن : حدیث هم داریم که پیامبر فرمودن وضوخانه ها رو جلوی درب مساجد بسازید!میفهمم که جمعیت انبوه ورود و خروج به اماکن مقدس امکان کمتر کردن خیلی از این فاصله ها رو تحت تاثیر قرار داده اما خب معماری یعنی حل کردن همین چالش ها دیگه برادر من!

پ.ن:ی استادی داشتیم میگفتن موقع طراحی پلان باید برای شیرازیا طراحی کنید!قضیه ی حمار و اینا...

پ.ن:چقد با کد مینویسم!من ف شو میگم دیگه!شما خودتون...

شمس لنگرودی

دلتنگی

خوشه ی انگور سیاه است

لگد کوبش کن

لگد کوبش کن

مستت میکند این اندوه

غلام همت شنگولیان و رندانم!!سعدی

خب ما چند تا خاااانم شبیه هم بودیم که هر کدوم از ی ور افتاده بودیم ،ما اغلب خانه دار بودیم یا شغلهای پاره وقت و دور کاری داشتیم یا به خاطر بچه کارمونو ترک کرده بودیم و حالا ما بودیم و ی زمان وسیع و آقا بالاسری که یا نبود یا همسر مهربان بود که از رخوت ها و کسالت ها و خواب زیادمون به سبب محبت یا رودروایسی!!!!شکایتی نداشت و ما هر روز در قلمرو فرمانروایی مون کندتر و پرخواب‌تر میشدیم و نهایت فعالیتمون تهیه وعده ی غذایی بی کیفیت و روزمرگی بود...

تا اینکه نگا به خودمون کردیم دیدیم ای داد این همه افه گذاشتیم که خووووونه داریم پس چی شد آرمان هامون کجاست اون برنامه ها و دغدغه ها 

لذا گروه زدیم و هی به سبک زندگی مون از زوایای مختلف چپ چپ نگا کردیم ،هنووووووز خیلی عقبیم و همین ی مورد خواب منظم رو مثل قاشق تو عسلش گیر کردیم اما وای از دل خوشحالمون!

ید الله مع الجماعه

دیرآمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست

همسر جان فکر میکنه ۲۸سالشه و همه جا میگه ۲۸و من فکر میکنم ۳۰سالمه و همه جا میگم ۳۰، در حالی که هم سنیم و ۲۹ سالمونه

همسر بعد از دکترا به فکر موسسه امام خمینیه و اخیرا به فوق لیسانس فیزیک هم فکر میکنه من احساس میکنم برای شرکت تو ی دوره ی آموزشی چند ساعته هم دیره

در واقع من فکر میکنم برای آب خوردنم دیره!

نگران نباشید دارم با این حس مبارزه میکنم!:)

ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما

خب خاطرات سفیر انقد برام مهیج شد که نتونستم به قرار روزی سه چهار صفحه پایبند بمونم و تمومش کردم!حالا جای خاطرات سفیر چی بخونم که لابه لای کتابای سنگین تر خستگی در کن باشه برای ذهنم!؟

دارم به سه مسیر فکر میکنم ارشد گرایش های هنر ،ارشد گرایش های علوم تربیتی،معلمی تو مدرسه

هنر ادامه معماری محسوب میشه و خب من تخصص و البته هنر رو دوست دارم...

علوم تربیتی هم به درد دنیا و آخرتم میخوره انشالله!نه اینکه هنر نمیخوره!اممم حوصله شرح قصه نیست!

از کنکور دادن و رتبه نیاوردن میترسم...اونم با این تعداد کم ظرفیتا...

از طرفی هم از الان غصم گرفته که اگر بخام ارشد بخونم باز هم مطالعه آزادم تا حدود زیادی متوقف میشه!

انقد درس خوندن برا همسر راحته که توهم برم داشته منم میتونم!البته خودشون که میفرمایند درس نمیخونن مدرک میگیرن!مثلا توقع دارن روزی ی مقاله بدن و ۲۴ ساعت آزمایشگاه باشن که اسمش درس خوندن باشه!

مدرسه رفتن از همه به اوضاع و تکلیف و حقیقت زندگیم نزدیکتره ظاهرا، اما طمع مدرک و کارای بزرگ بزرگ کردنو کجای دلم بزارم...

واقعا خجالت آوره آدم تو ۳۰سالگی به هدف آینده اش فکر کنه!

مثل اون بنده خدا که میگفت من تو چل سالگی دارم به این فکر میکنم که بزرگ شدم چیکاره بشم!:)

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان