من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر...

هرچند مهمترین چالش های زندگی م مربوط به عزیزانم بوده

هرچند همیشه بیشترین آسیب رو از ناحیه ی عزیزانم دیدم

هرچند بزرگترین ترس م از دست دادن عزیزانم بوده و هست

هرچند همیشه عزیزی هست که با اخلاقش آزرده م کنه

اما برای من ِ عاشق پیشه ای که سیر نمیشم از چشیدن طعم عشق

هیچ چیز لذت بخش تر و آرامش بخش تر از زیادتر شدن تعداد عزیزانم نیست...

نامزد بازیه؟

همسر بعد از سه روز ماموریت  رفته دانشگاه و قراره شب بیاد خونه!

آدم اگر کسی رو دوست داشته باشه...؟

مایوس شدن از عشق در میانسالگی...؟

میانسالگی زود رس؟

انتظار بیجا از عشق؟

دیگه حتی تمرکز جمله بندی هم ندارم کلمات کلیدی رو میگم خودتون متوجه شید

هعی

سعدی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سعدی

تو مست خواب نوشین تا بامداد و بر من

شب‌ها رود که گویی هرگز سحر نباشد

که تویی کز جهان سزای منی

لابد هرکسی در زندگی اش یک اتفاقی افتاده که هربار یادش میافتد انگار کن زلزله آمده باشد در تن ش و آوار ریخته باشد بر سرش همانقدر استخوان شکسته و آواره...لابد

من اما هر بار یاد اتفاق زندگی م میافتم از خودم میپرسم چرا بعد از اتفاق خودم را از زیر آوار بیرون کشیدم؟که چی؟...ارزشش را داشت؟...چرا زنده ماندم-باتقلا- که حالا شرمنده ی خودم باشم؟...چرا دوام آوردم؟

سعدی

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی


با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست

دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد

ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست

مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم

بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست

بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصل

زاغ بانگی می‌کنم چون بلبل آواییم نیست

تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست

چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست

درد دوری می‌کشم گر چه خراب افتاده‌ام

بار جورت می‌برم گر چه تواناییم نیست

طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد

من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست

سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع

با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست


مرد باید که جفا بیند و منت دارد

نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست


روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشد

وز حبیبم سر بریدن نیست

مطرب از دست من به جان آمد

که مرا طاقت شنیدن نیست

دست بیچاره چون به جان نرسد

چاره جز پیرهن دریدن نیست

ما خود افتادگان مسکینیم

حاجت دام گستریدن نیست

دست در خون عاشقان داری

حاجت تیغ برکشیدن نیست

با خداوندگاری افتادم

کش سر بنده پروریدن نیست


گر بگیری نظیر من چه کنم

که مرا در جهان نظیر تو نیست


گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ

به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست


تو کجا نالی از این خار که در پای منست

یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست


همه عالم صنم چین به حکایت گویند

صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست!!!!!

سعدی

با زمانی دیگر انداز ای که پندم می‌دهی

کاین زمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست

سعدی

ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

سعدی

بی‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدم

آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

سعدی

ای خواجه به کوی دلستانان

زنهار مرو که ره به در نیست

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان