کمی به من برس!

نمیدونم چرا هر وقت مقابله به مثل میکنم و رفتارای کاملا منطقی دارم همسر میگه بهانه گیر شدی!مثلا دیشب تا از پای لب تاب بلند شد پریدم پشت میز و بلند نشدم که نشدم!حضرت آقا هم شروع کرد بچه خوابوندن و لالایی خوندن...میفهمم که همسر باید مقاله شو تموم کنه و پروژه دایی رو تا شنبه تحویل بده اما اینو هم میفهمم که یعنی چی تا 7 شب سرکاره وقتی ام میاد خونه پای لب تابه !...

من به خال لبت ای دوست گرفتار نمیشم چرا ای دوست؟

حضرت علی جایی می فرمایند اگر خصلت خوبی در برادرت دیدی که شگفت زده ات کرد منتظر ویژگی های خوب دیگه ای هم باش...

حالا من تعمیم ش دادم به خصلت های بد شگفت انگیز و کار دست خودم دادم

مثلا ی بنده خدایی که داشتم کم کم بهش اعتماد میکردم گفت این خانومایی که شیک و مجلسی چادر میپوشن و عکس میزارن تو پروفایل دارن تبلیغ حجاب میکنن و خیلی ام خوبه و فلان...کلهم این آدم از چشمم افتاد...یعنی متحیر تحلیلش شدم و پیش بینی کردم که لابد تحلیلای شاذ دیگه ای هم داره...(این تحلیل مثل اینه که یک شیعه برای تبلیغ اسلام پیش سنی ها بگه حالا که سنی ها دستاشونو در نماز از جلو بهم گره میدن ما از پشت گره بدیم که بگیم کار اونا غلطه!)

یا مثلا آدمی که خدای معاد شناسیه اما در مورد فلان جنس ایرانی میگه جنسش خوب نیست اسرائیلی شو گرفتم...

و و و ...

نمیگم من از این خصلتای بد ندارم میگم دلم یک نفر مطلق میخواد که تخته گاز بهش اعتماد کنم ،به حرفاش به رفتارش...

استاد پناهیان

اساساً رنج، لازمۀ انسانیت و انتخاب‌گربودنِ انسان است و الا مثل حیوان می‌شد. در وجود انسان علاقه‌های متضاد و متعارضی وجود دارد که انسان به ‌سمت هر کدامش برود، به‌خاطر از دست‌دادنِ علاقۀ دیگر، رنج می‌کشد.

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمیدونم چرا عشقی رو که بینمون بود و به دو تقسیم میشد به سه تقسیم کردم...و اصلا هم نمیفهمم و درک نمیکنم اینکه میگن عشقو بیشتر میکنه یعنی چی !چون اتفاقا مختصر اختلاف نظرمون راجب تربیت نفر سوم برام آزاردهنده ست اما خب دقیقه ای نمیتونم به دنیای قبل از بودنش فکر کنم...

1

انقد به همسفرا فکر کردم و هتل و سرویس ش که مشهدمون کلا رفت هوا...

4:12بامداد

مشکل اصلی م اینه که تا آخرین روز و لحظه ی بارداری احساس میکردم دختربچه ام و ناگهان بعد از تولد نوزادم  احساس زن بودن و مادر بودن رو یکجا دریافت کردم...یعنی احساسی رو که طی چند سال زندگی دو نفره باید پیدا میکردم و هضم ش میکردم...

 تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم

دوران نقاهت تمام نشدنی

 اینکه خودت همه ی کاراتو با اضطراب و عجله انجام بدی یک طرف اینکه دیگرانی هم باشن که مدام  با صدای زیر و بم بگن زود باش یک طرف...

@

همسر برای دومین بار جمع رو ترک کرد و اومد تو اتاق که با هم غذا بخوریم هرچند همه ظاهرا تحسین میکنن اما میفهمم که ممکنه هر زنی از خودش بپرسه چرا شوهر من این کارو نکرد وقتی بچه شیر میدادم...

و نمیدونه که من خودم طوری با همسر برخورد کردم که اصلا بترسه نیاد با من غذا بخوره...

حکایت از تو خودمونو میسوزونیم از بیرون بقیه رو:))

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان