1-د.د





تو از من عذارخواهی میکنی که زحمت افتاده ام و هنوز سوار نشده پیاده شده ام ، اما همه ی خوشبختی من همین است که تو ساکت نمینشینی و به راننده می گویی صدای سیستم اش را کم کند و او با کنایه می گوید "کم نمیشه اگر مشکل دارید میتونید پیاده شید"  و تو پیاده میشوی به همین راحتی...

 





۰ نظر

دیکته ی نانوشته غلط نداره!








البته من هنوز به این دولت امیدوارم،یعنی مجبورم برای بقا امیدوار باشم. اما ی بنده خدایی میگفت آقای احمدی نژاد حداقل ی کارایی میکرد که خب جای نقد هم داشت اما کدوم کار آقای روحانی رو نقد کنیم؟کدوم کار دقیقا؟

سوای نظر شخصی خودم! به اون قشر همیشه محرومی که با دولت آقای احمدی نژاد طعم توجه رو چشیدن و به حساب اومدن، حق میدم دوباره به آقای احمدی نژاد رای بدن،که هیچ هم بعید نیست دوباره...




۰ نظر

3-عراقی






آشکارا نهان کنم تا چند؟؟            دوست می دارمت به بانگ بلــــــــــــــــند








۰ نظر

2-عراقی





در میکده بنشین که ره کعبه دراز است...





*کربلا رو میفرمایند

۰ نظر

عراقی





روز اول که دیدمش گفتم:                 آنکه روزم سیه کند این است





۰ نظر

غریزه های بی عاطفه





یکی از علامت سوال های بزرگ ذهنم این است که خانم هایی که لباس هایی می پوشند که روی اش تصویر یک زن دیگر است راجب چهره ی خودشان چه تصوری دارند؟ یعنی فکر میکنند اینقدر زشت اند و جذاب نیستند که متوسل ِ قیافه های دیگر میشوند!؟ یا مثلا این هایی که پشتشان عکس است یعنی انقد نیاز به توجه دارند که از آدمهای پشت سرشان هم نمیگذرند!؟ یا مثلا انقد  غریزه شان بی عاطفه است که حاضرند حتی با خیال یک انسان دیگر با آنها خیال پردازی شود



۰ نظر

کثیف!؟







استادم خانمی بودند بسیار اهل دل و اهل نماز ، اهل عدالت و انصاف...دقیقه ای از کلاسشون به بطالت نمیگذشت...





۰ نظر

آرزوی زنی در من به مقصد نمیرسد!




اصرار کرده بودم پایان نامه ام را با او بردارم چند ماه تمام !قبول نمی کرد و بهانه ی رفتن می آورد...همان روزهای اول گفتم شازده کوچولو را خوانده اید !لبخندی زد و با کنایه گفت من شازده کوچولو را درس میدهم ! گفتم پس میشود اهلی هم شویم؟ میشود رابطه مان استاد شاگردی نباشد میشود با هم دوست شویم؟!نتوانسته بودم هیجانم را در برابر جذابیتش کنترل کنم...گفته بود بگذار قدری بگذرد...گفته بودم من از شما میترسم نگاه کرده بود به لبخند گشادم که همیشه ی خدا با دیدنش روی لبهام مینشست و با کنایه گفته بود معلوم است! خلاف ِ عادت قریب به اتفاق اساتید دانشکده هنر که مسحور و مقهور غرب اند مبانی نظری معماری را با آیه و حدیث و فلسفه اشراق و ملاصدرا و ... یادمان داد.دوستش داشتم با همه ی دادهایی که سرم زده بود و جواب محبت هایی که نمیداد به امید روزهایی که نمره ام دستش نباشد و به خاطر دخیل نشدن احساسات در نمره دادنش بی اعتنای من نباشد...بعد از کلاس های او بود که شوق درس خواندن های یک بند و نمره ی کامل گرفتن در من زنده شد! بعد از کلاس های او بود که باب خواندن مقاله های مرتبط برایم باز شد...بعد از کلاس های او بود که احساس کردم چیزهای تازه ی به درد بخوری یاد گرفته ام...بعد از کلاس های او بود که مقاله نوشتن را بلد شدم...بعد از کلاس های او بود که به دانشگاه و فضای آکادمیک و ادامه ی تحصیل راغب شدم...

شب خوابش را دیدم بیدار که شدم خیال کردم نمره ها را داده رفتم گلستان نداده بود!چند ساعت بعد دوباره رفتم سایت دانشگاه برای دانلود یک فرم ،از زیر چشم هام اطلاعیه ی انالله و اناالیه راجعون گذشت چند ثانیه بعد کنجکاو شدم که چه کسی فوت کرده...چشم های خودش بود با همان شیب رو به پایین ِمعصومش...هنوز باور نکرده ام...




۰ نظر

احمد شاملو







تو خوبی و این همه ی اعتراف هاست...






۰ نظر

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را




بغض گلویم را گرفته نمیدانم دلتنگی یک معصوم ِ مهربان است یا خستگی از کشمکش زندگی ای که بالا و پایینش به مسخره ام گرفته! 

تماس گرفته ام با مشاور ِاخلاقی ِمرکز پاسخگویی به سوالات دینی . این چندمین بار است که کارشناسش سرم را میگیرد و می کوباند به دیوار...گمانم هر بار همین کد جوابم را میدهد!-امان از این حافظه ی شنوایی که فقط صدای تو را میشناسد-...انگار رفته باشم سراسیمه بپرسم چند ثانیه دیگر به مقصدم میرسم و او با نیشخند گفته باشد این جاده که به آن مقصد نمیرسد خیلی اشتباه آمده ای از اول اولش اشتباه آمده ای...همه ی جمله هایی که مثل آونگ در ذهنم برو بیا دارند و اذیتم میکنند میگویم یک کلمه می گوید و آرامم میکند ؛ مواسات.به عبارتی میکند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار و این که بنی آدم اعضای یک پیکرند!



* دیروز بیست و اندی مهمان دعوت کرده بودیم و برای جلوگیری از اختلاط و اینها آقایان را به بهانه ی کم داشتن فضا فرستاده بودم پارک نزدیک خانه و همسرجان را میزبان شان کرده بودم و خودم هم مانده بودم خانه و میزبان خانوم ها بودم...اینها را استادم یادم داده...یعنی یادم داده محبت کنم به آدم هایی که با آنها فرق میکنم اما نزدیکانم هستند و نسبت بهشان وظیفه دارم. اگرنه مثل خیلی ها دلم میخواست دور خانواده و فامیل را خط بکشم و دوستان خانوادگی خوشمزه ام را دعوت کنم...هیهات! بنده هم توصیه اش میکنم موکدن! :)




۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان