4-مژگان عباسلو




تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست
بیایی زیادی، نیایی کمی 




3-مژگان عباسلو





مرا دوست داری ولی تا کجا؟
مرا تا کجا “دوستت‌دارم‌”ی؟





2-قربان ولیئی

دیدم نمیشه به رسم مالوف شب امتحان باشه و شعر نخونم!:)





در میکده و مکتب و محراب نگنجم...







خودمم همینطور




- در مورد من از چی میترسی?
-سانسور
-دیگه?
-اینکه گرفتار تجمل بشی
-دیگه؟
-چشم و هم چشمی و اینا،کلا چون به هنر و زیبایی علاقه داری نگرانتم...
زن هایی که خیلی بنده ی خوبی هستن برای خدا با این بخش وجودشون چی کار کردن واقعا؟باید خرج کجا بشه؟کجا مصرف شه؟...چه جوری اخه¡






نبرد









با تقلا همه ی تمرین ها را حل کرده ام ، سرم سوت میکشد و دورم پر شده از کاغذ های آچار،کمی احساس خوشبختی میکنم...اما به این فکر میکنم که کاش زنانگی ام پیشی گرفته بود و حداقل به جای یکی دو تا تمرین ،شله زرد می پختم برای افطار...











اینجوری






بعضی ها یک جوری عاشق هم اند آدم دلش می خواهد برود بهشان بگوید عاقا منم بازی!:)






گفت و گو آیین درویشی نبود / ورنه با تو ماجراها داشتیم





انگار تازه دارم از مستی ِ همدم ِ نو ،خانه ی نو ، شرایط  ِ نو در می آیم...در هوشیاری هم همه چیز خوب است الا این تنهایی که دست بردار نیست...





دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان