بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی،چون بهاران میرسد با من خزانی میکند*

 

 

 

 

به شکل عجیبی از تمام شدن آثار اعمالم میترسم و نا امیدم میکند مثلا وقتی فکر میکنم این مانتویی که میدوزم با اینهمه زحمت کلاژ کردن چرم و دکمه و سرآستین و چی و چی به خاطر جنس پارچه اش که خیلی لطیف و حساس است احتمالا خیلی زود غیر قابل پوشیدن میشود پس اصلا چرا باید اینهمه زحمت بکشم...این فکر در خیلی چیزها رخنه کرده مثلا تزئینات غذا وقتی میبینم زحمت چندین ساعته به آنی از بین می رود...پرانتز باز آقای قاسمیان میفرمودند بعضی تزئینات هدر دادن عمر است مثل کاری که با هندوانه میکنند اما مثلا شما یک گلدوزی میکنید که این چندین سال روی میز خانه تان زیبایی میبخشد و بازدهی اقتصادی هم دارد...)

حالا فکر کنید دنیا همین شکلی بود و همه ی اعمال در یک عالم ثبت و ضبط میشد و به هیچ درد دیگری هم نمیخورد !یعنی مثلا یک جنین همان جا میماند و عالم و دنیای دیگری نبود!...

معاد غیر از همه ی ترس هایی که از عدالت خدا در دل ایجاد میکند خیال آدم را راحت میکند هیچ کدام از کارهایش بدون نتیجه باقی نمیماند و بالاخره اگر اینجا بی فایده به نظر میرسند ،دست و پا و چشم و گوش آدم میشوند آن دنیا...

 

 

 *شهریار

  

قصه های کهن!

 

 

 

 

 یکی از سوالاتی که تا به حال از کسی نپرسیده ام و جوابش روی ذهنیتم قطعا تاثیر به سزایی دارد این است که چرا یک عده شعارشان را کرده اند اصلاح طلبی!

در حالی که این اصطلاح شناسه ی منافقین زمان پیامبر(ص) بوده است!

هزار تا برداشت می شود کرد

1. دست چپی ها تاریخ نمیدانند و آیه ی مبین قرآن هم به گوششان نخورده یا دیر خورده و کار از کار گذشته بوده!

و چون به آنها گفته می شود در زمین فساد نکنید گویند جز این نیست که ما اصلاح گریم (آیه11 سوره مبارکه بقره)

2. خودشان عمدا میخواسته اند خوانایی داشته باشند و با انتساب به گروهی شناخته شده شناسایی داده اند...!!

3. صرفا تشابه اسمی و شعاری است و اذهان عمومی نباید مشوش شود...!!!!!

.

.

.

 

 در بهترین شرایط اقتصادی و اجتماعی و چی و چی هم نمی توانم آدم های این شعار را دوست داشته باشم...چه برسد به این شرایط بغرنج!

 

  

 

 

 

جاهلیت معاصر

 

 

 

 

 

 از ویژگی های جالب عرب ها وفاداری و حافظه ی قوی و سخنوری و شجاعت و مهمان نوازی و بخشندگی بوده و البته یکی از چیزهایی که باعث شده به جاهلیت شناخته بشوند وفاداری به قبیله شان در هر موقعیتی چه ستمگر باشد چه ستمدیده بوده !

کم نیستند کشورهای ظالمی که مردمشان هیچ به هیچ کجایشان نیست که کشورشان (قبیله شان)چقققققدر ظالم است...البته که مردم اسرائیل حتی در این تقسیم بندی هم نمیگنجند!...

 

 

 

 

 

با دست زیر چانه تو را آه می کشم*

 

 

 

 

  تمیز کردن یخچال مانده...کاش میشد همه چیز را شست! اینکه خیلی از وسائل خانه چوبی هستند ، برقی یا به هر حال غیرقابل شست و شو و مدل خاصی برای تمیز شدن دارند خیلی ماجرای نظافت را سخت میکند...هرچند که من داخل بعضی کابینت ها را شستم،توستر را شستم و کم مانده بود روی دیوار ها هم شلنگ  بگیرم!...لی جی ترجیح میدهد خانه زودتر روی پا بیاستد و من انقدر در جزئیات سخت نگیرم ولی من نمیتوانم!شاید اگر مجرد باشید درکم نکنید یا شاید اگر متاهل باشید و خیلی به خودتان سخت نگیرید...اما من همین حالادارم این ها را با غصه !رنج! اندوه! و هزار تا دیگر از این حالات روحی مینویسم...

حتی کار به آنجایی رسیده که از خانه داری منزجر شده ام و دلم کتاب خواندن و کلاس رفتن و طرح زدن و اینها میخواهد...همین منی که عشق چاشنی همه ی غذاهایم بود...

قبلا دوست داشتم گوشه گوشه ی خانه ام طراحی داشته باشد و تزئینات ریز و مینیاتوری حتی...اما حالا میفهمم یک دلیل مهم برای ساده زیستی وقت نگرفتن جزیئات برای نظافت است!...خانه ای را فرض کنید که نه مبلمانی دارد برای مرتب شستن روکش های مبل و گردگیری قسمت های چوبی اش نه میزهای عسلی ای که هر روز هم لک های شیشه هایش را بگیری باز هم لک داشته باشد...نه گل های مصنوعی ای که مدام کدر شوند وغبار بگیرند، نه لوازم برقی ای که مدام نیاز به گردگیری و جرم گیری داشته باشند نه کف سنگ و سرامیکی که مدام نیاز به تی کشی داشته باشد...نه تابلویی که نیاز به گردگیری داشته باشد و روی دیوار جا بیاندازد...مجسمه ها، لوستر ، طبقات بوفه و کتابخانه و آینه ها...هرچند شاید تک تک اینها وقتی نگیرد اما اگر کنار هم باشند یکهو میبینید هفته ای یک روز نازنینتان هم برایشان کم است! البته اگر از نظافت جانکاه گاز و یخچال فاکتور بگیریم...و یا اینکه برای خانه تکانی اساسی یک ماه است خیلی از برنامه های مهم تان را تعطیل کرده اید اما بازهم تمام نشده!...دلم یک سقف 12 متری برای باهم زیرش بودن میخواهد یک فرش و یک پیکنیک و چند تکه لباس و چند تا کاسه بشقاب و غذاهای آبپزی که هیچ رب و روغنی به دیوار نمیپاشد...شبیه نمازخانه های سرراهی...بلکم ساده تر.

دنیا مسافرخانه ای بود که تبدیل به کاخش کردیم برای یک روز یا کمتر از آن... 

  

* علیرضا بدیع

 

  

 

 

 

  

 

  

فاضل نظری

 

 

 

 

 

 

رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست...

 

 

 

 

 

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان