ببین گنده!*

 

 

 

 آنقدر روشنفکر مآب و اهل تفکر بودم که به نصیحت های یکریز (

با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فرو ریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد...)

آنقدر روشنفکر مآب و اهل تفکر بودم که به نصیحت های یکریز ننه تن ندهم، گوش هایم را بگیرم و یا حتی از اتاق فرار کنم که میگوید نماز بخوان،بی دلیلی که راضی ام کند!...آنقدر هم چشم و دل سیر ِ محبت بودم که گول قربان صدقه رفتن هایش را نخورم...و این استقلال و زیر بار ِزور نرفتن از ویژگی های شاخص ِ کودکی ام بود!

این که میگویم زیر بار زور نمیرفتم را در این خاطره محرز کنم برایتان که در دوران ابتدایی با سرویس به مدرسه میرفتیم سرویس مان هم یک مینی بوس بنز بود و شاه نشین داشت!شاه نشین را به آن 5 یا 6 صندلی آخر میگویند که یک کف پا تا زانو بالاتر از بقیه ی صندلی هاست. روال بر این بود که بچه ها نفس حبس کرده در سینه جلوی مدرسه به انتظار پیچ مینی بوس می ایستادند و به محض ورودش برای رسیدن به یکی از صندلی ها و جا گرفتن برای صمیمی ترین دوستشان از سر و کول هم بالا میرفتند که اگر صندلی بهشان نمیرسید باید همه ی راه را سرپا می ایستادند(مینی بوس باید تا خرخره پر میشد!) اما این همه جمعیتِ مشتاق ،طرف 5-6 صندلی آخر هم نمیرفت و اصلا گناه بزرگی بود...و اصلا تو را چه به صندلی های ته اتوبوس.آنجا برای یک عده از بچه ها بود که من هیچ وقت نفهمیدم فرقشان با بقیه در کدام ناحیه ی وجودی شان بود!عقلشان بیشتر بود؟از وجناتش یادم نمی آید!...ادبشان؟درسشان؟فقط یکی دو تایشان را یادم هست که نسبت به ما فسقلی ها کمی گنده تر بودند (با همین لحن!)

خلاصه ی ماجرا اینکه یک روز رفتم و آن بالا نشستم و برای صمیمی ترین دوستم و عده ای چند از همراهان نیز جا گرفتم!...دعوا و مرافعه ای پا گرفت و شاه نشینان ، مینی بوس را روی سرشان گذاشتند ،جز یک نفر که کمی مودب تر بود ،ایستاده بود ،جلو نمی آمد و با چشم حقارت به من نگاه میکرد که دارم برای یک صندلی بحث میکنم...و چقدر عذاب بود از اینهمه آن نگاه برایم...یعنی شما هم فکر میکنید همه ی دغدغه ی من آن صندلی بود؟!!!ته ماجرا به آنجا رسید که دوستان و همراهان 4-5 صندلی را خالی کردند و من تنها ماندم...از ما بهتران سرجایشان نشستند و من همچنان روی یکی از آن 5-6 تا دست به سینه گذاشتم و تا آخرین لحظه شاه نشین ماندم...از آن روز سیل حرف ها و نگاه های سرزنش کننده آنقدری برای من ِ بچه دبستانی سنگین بود که از خیر ِمبارزه با گنده ها بگذرم و به حقانیت م شک کنم...تحسین های آن ماجرا و آن مبارزه ماند برای چند سال بعد وقتی عقل خودم و دوستانم کمی بیشتر رسید!...

همه ی اینها را گفتم که بگویم با آن روحیه، نماز نخواندن به اصرار ننه بدیهی بود برایم...و من شاید اولین بار وقتی گرایشاتی به اسلام پیدا کردم که به این جمله کمی فکر کردم : جواب سلام واجب است. مگر میشود مکتبی با این حساسیت به آدم ها ،دلشان، شخصیتشان توجه کند... حساب این واجب را بگذارم به روانشناسی اسلام ، جامعه شناسی و علوم اجتماعی اش یا شدت مهربانی اش ؟...اصلا همین،آخ از ذات اسلام که مهربانی است...

 

 

 

1. *دیالوگ دوست داشتنی ام

2.از ته حلقم هم بوی وایتکس می آید و خانه تکانی از آن ماجراهای زنانه است که سخت دوستش دارم...

برای بهار همین بس که شما برمیگردید به خانه 

ظللمت ُ نفسی؟؟؟

 

 

 

 

 هم عقلش را دارد هم دلش را...اگر اول حرفهایم بگویم ملاصدرا و ابن سینا و چی و چی نباش و هی ان قلت نیاور و سوالهای فلسفی نپرس و فقط گوش کن تا حدودی میتواند دندان روی جگر بگذارد و گوش کند اما اینطور گوش کردنش محکوم به سکوت است و من از درد ِدل شنونده سکوت نمیخواهم! خودم یک روز سراسیمه آمدم و گفتم با غیظ، غضب، نگرانی، که عزیزِمن این همه تقلای خودت برای درس و کار را به حساب من ننویس من هوا هم بخورم راضی تر هستم به اینکه تو بروی دنبال چیزهایی که فهمیدنشان واجب است عدلی همان روزها کجا و کجا برای ش برنامه ی مطالعاتی و اندیشه گذاشتند و همه ی پنجشنبه ،جمعه های نازنین دونفره مان رفت در تنگنای کابلهای تلفن !آن هم در ساعت های مقرر ِ بین کلاس ها...کارم به هوا خوردن نکشیده و نخواهد کشید اما خدا خوب بلد است ادعاهای آدمیزاد را به دمی غول های عذاب کند...

  

 

 

 

خوبی های تو آدم را بد میکند!

 

 

 

 

 معتقد به روابط عاشقانه و دلی بوده ام تا حالای ماجرا هم همینطوری بوده و چسبیده!...اما این روابط رها شده نگرانم میکند بی قانونی میترساندم...دل اگر دل باشد خودش یک پارچه هم قانون است هم مجری هم ناظر هم همه چیز...نگرانی هایم از دلی شروع میشود که تربیت نشده...مثلا از این صبحانه با هم نخوردن ها ترسیده ام ! تا کجا میشود تنها صبحانه خورد و عاشق ماند؟

این حرف های بلند را که کوتاه میزنم یعنی هیچ حالم از اوضاعی که به سامان نمیرسانمش خوب نیست...

  

 

 

  

"همه ی گزینه ها روی میزه "بدتر نبود؟!

  

 

 

 

 آدم هایی را میشناسم که فحش های رکیک تری شنیده اند و خاطرخواه مانده اند... اما حالا که شنیده اند رفت و آمد ممنوع شده تازه یادشان افتاده پیپ مثقال غرور داشتن هم بد چیزی نیست!

  

 

 

 

 

رویا باقری

 

 

 

 من پادشاه عاشقی هستم که میدانم

روزی به دستت میدهم فرمانروایی را

 

 

 

 

 

پوریا شیرانی

 

 

 

 

 رهاتر از همه ی برگ های پاییزی

نشسته ای که نمانی،که زود برخیزی

 

 

 

 

 

کبری موسوی

 

 

 

 هر رعد و برقی مژده ی باران نخواهد داد

لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد

طوفان بی گاهی که از سمت تو می آید

مهلت به قایق های سرگردان نخواهد داد

این زن که می پنداشتی یک ساقه ی ترد است

تا مرگ از پا در نیاید ،جان نخواهد داد

هرچند از یک کیسه در ما بذر پاشیدند

خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد

 

 

 

 

 

رویا باقری

 

 

 

 

 دری به روی غرورش دری به دلتنگی

همیشه آخر هر قصه در به در میشد...

 

 

 

 

خنحخنمنکموه

 

 

 

وقتی داری له میشی بین احساس تعلق و نفرت از خودت...

 

 

 

 

 

من عللُ العاشقی

 

 

 

 

 

 از ویژگی های خیلی عجیبت هم شاید این باشد که تاریخ تولد به درد نخور را کرده ای سال خمسی!نه یادت میرود، نه کوتاه می آیی!

  

  

 

  

دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان