ابراهیم جویباری






ماند بر دوش تهمتن ها سر سهرابها
آنقدر کشتیم بی پرسش، که فرزندی نماند







۰ نظر

غمنامه ی مرگ قهرمان را چه کنم؟




وسط آن بحث جدی که انگار عقل همه را قلقلک داده بود،آنطور که عمیق گوش می دادند و نسخه برمیداشتند و چشم هایشان ریز ِ فکرهای عمیق شده بود...قلبم تیر کشید و چشم هام به چکه کردن افتاد...اشتباه شده!...تو در جای درستی از قلبم قرار نگرفته ای...من تو را بیشتر از همه ی عقایدم...


...لطفا من را به جای دیگری از واقعیت ببرید...اینجا و آنجا و آن طرف تر و این طرف ترش درد میکند...




۰ نظر

2-عمود700





انگار کن هیچکس توقع نداشت اینطور کربلا بروم!
همه فکر میکردند کربلا حاشیه ندارد...در حالی که حاشیه های حواس پرت کنش از همان قدم اول شروع شد...یک جایی از راه دیدم دیگر نمیتوانم ،نشستم گوشه ای و های های گریه کردم و هی روضه خواندم برای خودم.آه یا زینب.
از یک جایی به بعد برای دلداری خودم که نمیتوانستم ادامه دهم یاد این نکته از ابن عربی افتادم که اگر کسی مصیبتی به او وارد شود و نزد خدا عجز و ناله نکند و خضوع نکند و جلوی خدا هم ژست صبوری بگیرد ،تکبر ورزیده.شروع کردم عجز و ناله کردن و بهانه آوردن برای خدا که خب چی؟!بگویم میتوانم راهی را که کاروان اسری با آن حال رفتند بی تک و تا بروم؟!نه قدم از قدم نمیتوانم بردارم...اینطوری شد که بقیه راه را با حالت عجز با ماشین رفتم...مخلصین اش که هیچ...هنوز حسرت تکبر آنهایی را میخورم که همه راه را پیاده رفتند...حتی





۰ نظر

پوریا شیرانی





به چشم من که اگر زنده ام بخاطر توست 


تمام اهل جهان مرده اند الا تو






۰ نظر

میلاد روشن






گیرم به کنایه ای زمستان هم رفت


سرمای درون استخوان را چه کنم؟






۰ نظر

ظلمت نفسی و تجرات بجهلی







بعضی اوقات هم آدم از خودخواهی اطرافیانش میفهمد خودخواهی چیز بدی ست!...






۰ نظر

1-نجف اشرف





پیاده روی روز اول سه بعدازظهر از محل اسکانمان در نجف شروع شد. قرار شد نماز مغرب یک جا اتراق کنیم و ساعت دو-سه نصفه شب بیدار شویم و ادامه راه . 
شب ِ اول مهمان یک خانه بودیم ،حدودا 40 نفری که در سه تا اتاق بزرگ جایمان دادند و شاممان دادند و از دینمان نپرسیدند...اتاقی که من بودم دیوار به دیوار آشپزخانه بود .زن های عراقی آنجا دسته جمعی قرآن و زیارت عاشورا میخواندند. از همه شان جالب توجه تر زنی میانه سال بود که انگار صاحب خانه بود و پیش نمازمان هم شد و خطابه هم خواند برایمان...
ظاهرا وضع مالی خوبی داشتند، لباس هایشان زیبا بود و خانه شان دوبلکس بود و آینه کاری داشت و پرده های پر زرق و برقی به پنجره های خانه شان بند بود...بچه ها حلقه زده بودند دور دختر 16 ساله ای که شش ماهی از ازدواجش میگذشت اما در ظاهرش هیچ یک از علائم تازه عروسی دیده نمیشد...اینهمه سادگی اش حالم را خوب کرده بود. آن شب بعد از دو-سه ساعت پیاده روی، از پا درد خوابم نمیبرد!...:)





۰ نظر

می کشی مرا حسین؟!...








برایم تعریف کرده بود ؛ تا رسید به حرم و دست به سینه گذاشت و گفت السلام علیک...جانش پر کشید...نه که خواسته باشم که جانم انقد به این و آن وصل است که خیال پر کشیدن هم نمیکند...فقط یکهو دیدم چقدر کم است برایم اینهمه دوست داشتنت...لطفا بیشتر بیشتر بیشتر...





هنوز نرفته!
دلواپس ِ دلتنگی ِلحظه هایی هستم که برنمیگردند...





۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان