حمیدرضا برقعی






هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد
 
مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد
 
من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است
 
دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد
 
آنچنان از شوق او سر تا به پا رفتن شدم
 
در شتاب رفتنم توسن نمی‌دانم چه شد
 
روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست
 
در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد
 
سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز
 
ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد
 
من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم
 
از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد
 
مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد
 
ناگهان برخواستم، مردن نمی‌دانم چه شد
 
پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق
 
دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد
 
ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان
 
در تنور آن چهره روشن نمی‌دانم چه شد
 

 
وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست
 
از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد

۰ نظر

هوسنگ ابتهاج





چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی...





۰ نظر

روح الله عسگری




عقل را دریاب ای دل ، عشق سالاری بس است




۰ نظر

3-سجاد سامانی




با همین لبخند سیرینی که درمان من است

بر سر دل های بسیاری بلا آورده ای





۰ نظر

سیبی کـه عکس عادت و قانون جاذبه / سوی خودش تمام زمین را کشیده است



قسمت همیشه فارغ و خواب آلوده ی ذهنم میگوید نه به بار است نه به دار !...اما یک جایی از ذهنم روضه ی هَذَا فِرَاقُ بَینِی وبَینِک را شنیده...حتما شنیده که اینطور دست و دلم میلرزد...

خودش خوب میداند در آن لحظاتِ به سکوت گذشته...دقیقا لحظه هایی که جز اشک ،زبان دیگری نمیدانم و همه ی الفبای حرف زدنم لرزیدن چانه و ریز کردن چشم ها و هق هق است خواهشی نداشته ام جز فکر و خیالی که آرام ِ بودنت باشد.حالا بعضی ها می گویند شهدا زنده اند...صغری و کبری نمی آورم که بگویم دل خوشکنک است.قبول تو شهید شوی زنده میمانی! من اما می میرم...




۰ نظر

ما اهل نمازیم اگر "می" بگذارد...یاسرقنبرلو





که گرفتاری های عشق تمام نمیشود 
بعد از شوق ِ رسیدن ،خوف ِ از دست دادن رها نمی کند...





۰ نظر

دانش اصفهانی




جستجوی دگری داشت ،چو پرسیدم از او

منفعل گشت و به من گفت: تو را می جویم...





۰ نظر

ابوالحسن شیرازی





به محفلی که تویی بس که رفته ام از خویش

گمان برند حریفان که جای ما خالیست...





۰ نظر

مانی مسهدی




به خنده نمکین یار در مقابل ما 

چگونه تازه نگردد جراحت دل ما؟





۰ نظر

حمید رضا دولتی



سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست

چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست

تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت

خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست




۰ نظر
دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان