گلم




ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار هُشدار که آرامش ما را نخراشی...

تن دادن به آرامش و آسایش زندگی هرچند شیرین هرچند خواستنی...حیف که روح ِ بلند انسان را اغنا نمی کند که نمی کند...

انگار خدا هیچ کس را به هیچ چیز راضی نکرده...

جز خودش




رنگ و درک فضایی





یک شی به رنگ روشن در زمینه مشکی بزرگتر به نظر میرسد     .   ...

همین است که اگر یک فاسدی برود بر سر یتیمی دست نوازشی بکشد خبرش همه ی دنیا را بر می دارد...







نزار قبانی




آموزگار نیستم 
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند...




2-قاسم صرافان





حال پر رمز و مبهمی داری 
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم





2-صائب تبریزی




گه به دوش و گاه بر گردن حمایل کن مرا




1-صائب تبریزی






در خانه ایم و رنج سفر می بریم ما...






مجید ترکابادی




هی فکر می کنم که چرا؟ کِی؟ کجا؟ چطور؟

هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟ 

من سال هاست گریه نکردم، شما چطور؟ 

من سال هاست عاشق چشمی نبوده ام 

حالا نگاه کن منِ پر ادّعا چطور... 

بگذشتم از غرورم و با چشم های خیس 

ساکت نشسته ام که بفهمم تو را چطور... 

وصفت کنم الهه ی پنهان میان شعر 

شیطان بخوانمت؟ نه... فرشته؟ خدا چطور؟ 

این کوچه ها به غربتم اقرار می کنند 

اینها که دیده اند به دیوارها چطور.... 

هی فکر می کنم که چه شد عاشقت شدم؟ 

هی فکر می کنم که چرا؟ کِی؟ کجا؟ چطور؟ 





1-کاظم بهمنی




در حیاط خانه گلها محو عطرش میشدند

ابر بالای سرش در آسمان می ایستاد



موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود

هر زمان که دست می بردم بر آن می ایستاد



قانعش کردند باید رفت، با صدها دلیل

باز با این حال می گفتم بمان ،می ایستاد






هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی





فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند
آن نور است و این نار
آن درسی بود و این در سینه
از آن دلشاد شوی و از این دلدار
از آن خداجو شوی و از این خداخو
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند
آن راه است و این مقصد
آن شجر است و این ثمر
آن فخر است و این فقر
آن کجا و این کجا...




2-فاضل نظری





دل برده از من آنکه ز من دل بریده است...






دل است
می گیرد
گیر می کند
خالی می شود
پر می شود
چرک می شود
آشوب می شود
سنگ می شود
هزار جور بند و بساط و
عوارض و حوادث و
امراض مترتبش می شود
...
از اینهمه
باز هم پناه بر خدا
از وقت هایی که
تنگ می شود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان